ای تو با قلبم صمیمی یا حسن
تو کریم بن کریمی یا حسن
داری از زهرا نشان یا مجتبی
مهربانی دل رحیمی یا حسن
صاحب رزقی و جودت بی کران
ریزه خوار سفره ات هر انس و جان
آن قدر بخشنده ای محبوب من
بر سر خوان تو حاتم میهمان
از می کوثر چو آبم می دهی
بر خم زلفت چو تابم می دهی
آن قدر خوبی که هر چه بد کنم
با کریمی تو جوابم می دهی
تا خدا پرداخت جسم و جان وتن
پر نمودم از غم و رنج و محن

روی قلبم از ازل حک کرد او
هست این مخلوق مجنون الحسن
بی کس شهر پیمبر یا حسن
غربت تو همچو حیدر یا حسن
من چه گویم شرح دردت ای غریب
ای عصای دست مادر یا حسن

نوشته زیر تحفه ای است تقدیم به رسول خدا ص و اهل بیت ع گرامی ایشان
بانویی که همه چیز خود را در راه اسلام داد و حتی از شوهرش یک کفن هم نخواست و فقط برای رهایی از فشار قبر ردای رسولش را خواست آن هم با واسطه دخترش زهرای مرضیه سلام الله علیه که این خود میزان عظمت روحی ایشان را به خوبی بیان می کند .
نقل است که در سختی و مشقت سه ساله دره شعب ابی طالب اگر نبود حضرت خدیجه س مسلمانان از شدت گرسنگی جان می سپردند و حتی رسول خدا ص نیز شاید جان سپرده بود چه اینکه کفار در اقدامی هماهنگ مسلمانان را تحریم نموده بودند و برای خرید قوت غالب نیز جبهه اسلام در مضیقه بود و این ثروت خدیجه س بود که با آن احتیاجات غالب را با هزینه ای چند صد برابر تهیه می کردند و مبارزه را در راه اسلام تسهیل می نمودند (البته چه تسهیلی با این کار فقط مسلمانان را از مرگ نجات می دادند ) .

اصلا به کمی عقب تر بر میگردیم جناب خدیجه بانویی که هزاران غلام و کنیز و کارمند و چه وچه زیر دست او کار می کردند و صاحب ثروت عظیم بود دلباخته مردی کوچکتر از خود به لحاظ سنی می شود که در او روحی عظیم می یابد و او را منطبق بر نشانه های وعده الهی در آخر الزمان می بیند ، خود پا پیش می گذارد و فردی را برای خواستگاری خدمت محمد امین ص می فرستد و بالاخره می تواند رضایت وی را کسب کند ، رضایت فردی که هر چند در شهر او را امین می خواندند
اما به واسطه اینکه او امی بود و دارای مال و منال نبود جامعه سرمایه سالار جاهل صفت مکه به او اهمیت نمی داد ، و خود این حرکت ابتدایی نشان از روح بلند او دارد که فرق محسوسی با دیگر مردم آن زمان داشت که علی رغم همه شماتت ها و ایذا ها محکم بر سر حرف خود ایستاد و هزینه آن را هم پرداخت که همانا توهین و تحقیر از طرف حامیان جهل و تاریکی بود .
کمی جلوتر می رویم ، درد زایمان جناب خدیجه را فرا می گیرد ، ایشان می داند که این مولود با دیگران فرق دارد چه اینکه او در رحم سخن می گوید و مادر را دلداری می داد ، پس حساسیت او برای به دنیا آوردن این مولود بیشتر از دیگر مادران است چه اینکه او به وضوح دریافته که این دختر بهانه خلقت است و این بار باری است بس ارجمند ، پس از زنان جاهل زمانه کمک می خواهد و آن سفیهان به خیال اینکه با کمک نکردن به او موجبات تحقیر و حتی مرگ او را فراهم می کنند از کمک رساندن امتناع می ورزند و خدیجه گویی غم عالم بر دلش می نشیند و حزن سراسر وجودش را فرا می گیرد که ناگهان مشاهده می کند نوری اتاق را فراگرفته و سه زن جلیل القدر وارد می شوند و بروی و مولودش سلام می فرستند و به او کمک می کنند .
اصلا پیامبر سوای فداکاری خدیجه س ، به علت اینکه او مادر فاطمه س است ، عاشق اوست عشقی که تا لحظه ی رحلت ایشان از حضرتش جدا نشد و بارها موجب حسادت حسودی همچون عایشه و دیگر همسران شد تا جایی که در جای در حضور ایشان جناب خدیجه را توهینی می کنند و پیامبر ص به قدری برافروخته می شود که چهره مبارکشان سرخ شدی و عجیب تندی می کنند که خود عایشه نقل می کند که هیچ گاه پیامبر را اینچنین ندیده بودیم .
حتی ارادت رسول الله ص به ایشان به قدری بوده که سالها پس از فوت حضرتش هرباری که نذری توسط رسول خدا ص تقسیم می شده اول سهم همسایه های جناب خدیجه داده می شد و پس از آن بقیه افراد.
در هر حال با این تفاسیر ما مسلمانان خاصه شیعیان ظلم بزرگی در حق ایشان مرتکب شدیم و آن در حاشیه قرار دادن ایشان است و این همان خواست وهابیت وابسته به انگلیس است که در این خلا عایشه و حفصه را در عالم به عنوان همسران پیامبر جار بزنند و آن علقه و احترام عجیب پیامبر به جناب خدیجه را - که تا زمان رحلت ایشان رسول خدا ص همسر دیگری نگزید – بپوشانند .
نثار روح بلند و ملکوتی ایشان فاتحه مع الصلوات
نون و قلم نبیست و ما یسطرون حسین
طاق فلک علیست به عالم ستون حسین
خلقت تمام حضرت زهراست خون حسین
هستی تمام ظاهر و ما فی البطون حسین
با یک قیامت است هم الغالبون حسین
در این قیام نقطه ی پرگار زینبست
سردار سرسپرده ی جولان عشق کیست
تنها امیر فاتح میدان عشق کیست
عشق است حسین و گوش به فرمان عشق کیست
روح دمیده در تن بی جان عشق کیست
علامه ی مفسر قرآن عشق کیست
اذن دخول در حرم یار زینب است
ذرات و کائنات همه مرده یا خموش
در احتجاج بود زنی یک علم به دوش
آتشفشان قهر خداوند در خروش
هوهوی ذوالفقار علی می رسد به گوش
در هیبتی حیدر کرار زینبت
پیداترین ستاره ی دنیای خلقت است
زیباترین سروده ی لبهای خلقت است
زهراترین زهره ی زهرای خلقت است
لیلاترین لیلی لیلای خلقت است
شیواترین سوال معمای خلقت است
گنجینه ی جزیره ی اسرار زینبست

چشم ستاره دربدر جستجوی ماه
بر روی نیزه دیده ی زینب گرفت رام
مبهوت می نمود به سر نیزه ای نگاه
آتش کشید شعله ز دل تا کشید آه
کی جان پناه زینب و اطفال بی پناه
راحت بخواب چون که پرستار زینبست
از نای من به ناله چو افتاد نای نی
عالم شنید از پس آن های های نی
تو بر فراز نی و من در قفای نی
آنقدر سنگ خورده ام از لابه لای نی
تا اینکه یافتم سرت از رد پای نی
عشق تو هست آتش و نیزار زینب است
خورشید روی قله ی نی آشکار شد
کوچکترین ستاره سر شیرخوار شد
ناموس حق به ناقه ی عریان سوار شد
84 خسته به هم هم قطار شد
زیباترین ستاره ی دنباله دار شد
در این مسیر نور جلودار زینب است



سال گذشته (1386) سال سختی بود . شاید پیش خود بپرسید از چه جهت سخت بود ؟ باید عرض کنم از این جهت که دوباره قلم های صهیونیستی در خون فرو رفته و کاریکاتورهایی به تصویر کشیدند که وجود مقدسی را به سخره می کشید که بنای ارض و سماوات به یمن وجود او بود و تمام پیامبران الهی جیره خوار آستان مقدس او بودند و در این میان مسلمانان دوباره بی صدا و ساکت تنها نظاره گر این فاجعه بودند و در روزمرگی خود غوطه می خوردند (از جمله بنده ) پس از تمام شدن این مصیبت این بار کمثل حماری که دعوی روشنفکریش عالم را پر نموده شروع به عرعر نمود و وجود مبارک رسول خدا (ص) را شاعر خواندهه و کلام الله را شعری بس بلیغ خواند و باز غمی بر غمهای ما افزود .
و در این میان مارا چه شده ؟ چه نشسته ایم مگر احمد کسروی چه می گفت که اورا مرتد اعلام کردند ؛ مگر توهینی بالاتر از این وجود دارد ؟ مگر کفار زمان حیات پیامبر چه می گفتند؟ چرا روشنفکری اینقدر حقیر شده ؟ چرا هرکس که می خواهد مدرن باشد باید خائن به اسلام و بزرگان آن باشد ؟ چرا امروزه اسلام بازیچه ی بوالهوسانی شده است که برای قرار گرفتن در صدر رسانه ها و اخبار از هیچ دنائتی کوتاهی نمی کنند . مگر مسلمانان چند رسول بنام محمد(ص) دارند که هر روز شاهد توهین به او باشند؟
آهای مدعیان دمکراسی، حقوق بشر ، آزادی ادیان ، احترام به عقاید دیگران و هزاران جوک دیگر چه شده ؟ این قدر عظمت مسلمانان در چشمان شما بالا آمده و این قدر خود را حقیر یافته اید که توهین می کنید ؟ کجاست آن شعارهای احترام به ادیان ؟ دیدید دروغ می گویید، دیدید که همه اینها افسانه هایی است که خود بافته اید و بدتر ازآن به آن عمل نمی کنید ، دیدید در بالای سرخود چنگالهای صهیونیسم را ملاحظه می کنید و برای ارباب خود خوب می رقصید.
آهای عروسک های خیمه شب بازی صهیونیسم کمی از نوک بینی خود فراتر را ببینید ، کمی تاریخ را خوب ورق بزنید و دقت کنید که کدام طرفداران دین خونریز تر بودند ؟ آیا خاطرلت جنگ های سی ساله مذهبی را فراموش کرده اید ؟ آیا قرون وسطی خود را فراموش کرده اید که از ترس آن و برای فرار از آن در لجنزاری به نام رنسانس فرو رفته اید . عجب دارد از کسانی که تاریخ آنها نشان از نسل کشی و انسان سوزی می دهد که ادعای اصلاح بشر و حقوق وی بکنند
عجیب است اینکه دو جنگ خانمان سوز بین الملل اول و دوم حاصل دعوای بچه گانه چند سردمدار مسیحی بود و حال تفاله های آنان دم از مصلح بودن می زنند و دیگر رسولان الهی را به سخره می کشند ، بیچارگانی که در منطقه ی جغرافیایی خود از بحرانی به نام بحران خانواده رنج می برند و چون به راه حل نمیرسند عقده های خود را برسر اسلام و رسول آن خالی می کنند . ودر نهایت عجیب این است که آنان که شعارهای رنگین تر می دهند خونخوار ترند.
هوالجبار

غالباً در انقلابهای سیاسى، رهبران انقلاب براى غلبه بر دشمن از تطمیع و تهدید، گردآوری نیرو و اسلحه و انواع اعمال غیرانسانی خوددارى نمى کنند. اما آنهائی که بخواهند در انقلاب خود شرافتمندانه رفتار کنند، پیش بینى هاى لازم را نموده و در جلب همکار و جمع کردن افراد، اهتمام و کوشش مى نمایند و هرگز از شکست خود و امکان پیروزى دشمن سخن نمى گویند.
لذا این گونه افراد هیچگاه از اینکه یک آینده خطرناک و وحشتناک در انتظارشان باشد، حرفى به میان نمى آورند و سپاه خود را از یک پایان جانسوز و پر از مصائب خبر نمى دهند چرا که به این ترتیب لشکر را از دور خویش پراکنده خواهند ساخت. بنابر این اگر رهبر یک قیام، چنین روشهایی را پیش نگرفت و قیامش را به استقبال مرگ و شهادت رفتن تفسیر نمود و دل به مرگ نهاد، همه مى فهمند که قیام او صرفاً سیاسى و به منظور تصرف حکومت و قدرت نیست. به این دلیل، کسانى هم که به طمع مال دنیا و احتمال رسیدن به جاه و مقام با رهبران شورشها و انقلابها هم صدا مى شوند، در این گونه قیامها شرکت نمى کنند...
اگر به صفحات تاریخ بنگریم، در مییابیم که تاریخ به خوبی گواهی میدهد حسین بن علی (علیه السلام) مکرر از شهادت خود خبر مى داد و هیچگاه از سرنگونی یزید و تصرف ممالک اسلامى و تشکیل حکومت سخن نمیراند. اگر چه آن حضرت همگان را موظّف و مکلف مى دانست که با او حضرت همکارى کنند، از بیعت با یزید و اطاعت او امتناع ورزند و بر علیه او شورش و انقلاب بر پا نمایند، ولى مى دانست که چنین قیام گسترده ای اتفاق نخواهد افتاد و خودش باید تنها با جمعى قلیل قیام نماید و فدا گردد. لذا از قبل، شهادت خود را به مردم اعلام مى کرد.
بنابر این، حسین (علیه السلام) درقیام خود، نه حکومت و مقام ظاهرى و دنیوى را مىخواست و نه گسترش مال و نفوذ و ثروت را؛ بلکه او براى اطاعت خدا از بیعت یزید خوددارى کرد و براى اطاعت امر خدا از حرمین شریفین هجرت نمود و براى اطاعت خدا جهاد کرد. لذا براى برانگیخته شدن آن حضرت به این قیام، باعثى جز امر خدا و اداى تکلیف نبود.
برای نمونه، ابن عباس و عبدالله بن عمر با آن حضرت در رابطه با وضعى که پیش آمده بود سخن گفتند، تا بلکه امام (علیه السلام) را از تصمیمى که داشت منصرف نمایند. هنگامی که سخن بین آنها طولانى گشت، در پایان بعد از آنکه هر دو، گفتار حسین (علیه السلام) را تصدیق نمودند، آن حضرت به عبدالله بن عمر فرمود: " تو را به خدا قسم! آیا در نظر تو، من در روشى که پیش گرفته ام و در امرى که جلو آمده بر خطا هستم؟ اگر نظر تو غیر اینست، نظر خودت را اظهار کن."
ابن عمر گفت: خدا گواه است که تو بر خطا نیستى و خداوند، پسر دختر پیغمبر خود را بر راه خطا قرار نمى دهد. فردی مانند تو از نظر پاکی و نزدیکی به پیامبر اکرم (صلّى الله علیه و آله وسلّم) با کسی مثل یزید نباید بیعت کند، اما من از آن بیمناکم که شمشیرها به روى نیکو و زیباى تو فرود آیند. پس با ما به مدینه باز گرد و اگر خواستى با یزید هم هرگز بیعت نکن.
حسین (علیه السلام) فرمود: "هیهات! (یعنى این آرزو غیر ممکن مینماید) که من بتوانم به مدینه بازگردم و در آنجا با امنیت و فراغت خاطر زندگى کنم. اى پسر عمر! این مردم اگر به من دسترسى نداشته باشند، مرا طلب کنند تا بیابند تا این که یا با کراهت بیعت کنم؛ یا آنکه مرا بکشند. آیا نمى دانى که از خارى دنیا اینست که سر یحیى بن زکریا را براى زناکارى از زناکاران بنى اسرائیل بردند... "(1)
سپس عبدالله بن عمر تقاضا کرد تا بوسه گاه پیامبر اکرم (صلّى الله علیه و آله وسلّم) را ببوسد. آنگاه گریست و گفت: تو را به خدا مى سپارم که در این سفر شهید خواهى شد.(2)
(برگرفته از کتاب "پرتوی از عظمت امام حسین (علیه السلام)"، تالیف آیت الله صافی گلپایگانی(با اندکی تصرف))
احب الله من احب حسینا
رسول الله (ص)
البته با کمی تاخیر
شهادت فرمانده دلاور سپاه اسلام
عماد مغنیه
را به مقام معظم رهبری و صاحب العصر والزمان تسلیت عرض می نمایم .
نزدیک محرم بود ، به زنش گفت امسال نمیتونم جلسه عزا برا حسین بگیرم می خام ول کنم برم نجف خونه بابام پاشو بریم. زنه یه نگاه کرد گفت برو من نمیام مرد عصبانی شد: پاشو بریم من تو این شهر آبرو دارم دوباره زن جوابش همون بود که گفته بود بین مشاجره این دوتا یه کاروان رسید و در زد مرد عصبانی شد (آخه تو شهر سرشناس بود و زائرا تا میومدن اگه جا نداشتن یه سر بهش می زدن) هیچی تو خونه ندارم جوابشونو چی بدم ؛
زنه گفت :تو خونه یه مقدار نون و پنیر داریم بهشون بده مشغول شن تا ببینیم چیکار کنیم کاروان اومد داخل خونه و شروع کردن زائرا به خوردن نون وپنیر ؛ مرده گفت بیا تا اینا مشغولن آروم بریم بعد که غذا رو خوردن میبینن ما نیستیم میرن سراغ کارشون . دوباره زنش امتناع کرد و مشاجره بالا گرفت که تو همین حین کاروان بعدی رسید .
مرده دیگه داشت منفجر میشد گفت اصلا الان میرم حرم عباس شکایت حسین بهش می کنم و با عصبانیت رفت نصف شب بود از بازار بین الحرمین داشت رد میشد چشش خورد به سید حسین اوستای دوره نوجونیش تو خواربار فروشی . سلام سید حسین خوبی ؟ چه خبر ؟ سید حسین تا اونو دید سلام کرد و ادامه دادامسال برنج و روغن خوب آوردم و یه سری حبوبات راستی امسال برا خرجت چقدر می خای ؟
مرد خجالت زده یه نگاه کرد و گفت : سید حسین امسال خرج ندارم ورشکست شدم ، سید حسین یه نگاه کرد گفت عیب نداره تو لیست بده بعدا پولشو بیار . مرد یه برقی به چشش افتاد ذوق کرده بود با ذوق شروع کرد نوشتن برنج ... کیلو ، روغن ...حلب و...بعد گفت سید جون اینا رو بذار کنار فردا غلام میفرستم بیاد اینا رو ببره سید حسین گفت نمیخواد الان صدا میکنم چند نفر بیان ببرن بعد بلند صدا زد عباس ، قاسم ، علی اکبر بیان اینا رو ببرین .
مرد شادمان به سمت خونه اومد اون چند نفر بار و خالی کردن و رفتن زنه وسایلو دید تعجب کرد پرسید اینا کجا بودن مرد جواب داد : سید حسین اوستام یادته و..... زن یه نگاه کرد گفت مرد خل شدی سید حسین بیس سال پیش فوت کرد ، یادت نیس با هم رفتیم تشییع . مرد یه کم فکر کرد و گفت آره ولی!!!!! با زن راه افتادن سمت بازار بین الحرمین جلوی مغازه سید حسین رسیدن دیدن چند تا تخته چوب به در دکون خورده و نوشته مغزه مرحو سید حسین . مرد یه لحظه دلش لرزید رو کرد به سمت حرم سیدالشهدا(علیه السلام) گفت آقاجون اشتباه کردم منو ببخش.





ای آنکه تویی نتیجه صوم و صلاه هم مصحف توحیدی و هم حج وزکات
اسلام بود رهین خون تو حسین (علیه السلام) برخون مقدست درود و صلوات
بسمه تعالی
از مکه که برمی گشت به قافله سالار سپرده بود که یا عقب کاروان حسین بن علی (علیه السلام)برود یا جلوتر از او و اکیدا نمی خواست که به کاروان پسر علی که به زعم او قاتل عثمان بود برسه ،آخه اون عثمانی مذهب بود و شدیدا از علی(علیه السلام) کینه به دل داشت ، قافله سالار هم پذیرفته بود و در سراسر راه اصلا به کاروان بنی هاشم برخورد نکرد تا اینکه به محلی رسیدند که کاروان بنی هاشم اتراق کرده بودند و آنجا محلی بود که همه ی کاروانها باید می ایستادند تا آب برای ادامه ی سفر بردارند ، تا قافله سالار ایستاد صداش دراومد مگه نگفتم اونجایی که اینها هستن واینستا سریع دور شو ، قافله سالار که عصبانی شده بود داد زد اگه نایستیم و آب بر نداریم و استراحت نکنیم تو راه هلاک میشیم . دیگه ساکت شد و چند لحظه بعد با عصبانیت گفت پس برو دورتر تا ازشون دور باشم نمی خوام چشم به چش پسر علی بخوره .
آری رفتند دورتر و ساعتی بعد بساط سفره پهن بود که ناگهان صدایی شنیده اند که فریاد می زد سلام زهیر بن قین ؛ زهیر دستور داد پرده خیمه را کنار بزنند تا او ببیند که کیست ، وقتی پرده کنار رفت جمال زیبای قمر هاشمی رو دید با عصبانیت و با حالت دور از ادب جواب داد علیکم چیکار داری؟ خدای ادب جواب داد که مولایم حسین بن علی (علیه السلام ) با شما کاردارد . درجواب گفت من کاری با او ندارم دور شو .درهمین هنگام زن زهیر با طبق غذا وارد شد و تا زهیر خواست طبق را بگیرد ظرف را عقب کشید به ظهیر برخورد فریاد زد چته زن چرا غذا را نمیدهی ؟ زن در جواب گفت پسر فاطمه (سلام الله علیها ) تورا می خواند و اجابت نمی کنی وای برتو ، زهیر که حسابی عصبانی شده بود داد زد به تو چه تو غذایت رابپز به کار مردان چه کار داری؟ زن ادامه داد اگر می خواهی مرا طلاق بده ولی این خواسته مرا انجام بده به پیش او برو و ببین چکارت داره . زهیر زیر لب چیزهایی می گفت و با اکراه به سمت خیام بنی هاشم می رفت ، منادی ندا داد زهیر نزدیک می شود ناگهان همه دیدند سیدالشهدا (علیه السلام ) از خیمه بیرون آمد به استقبال زهیر و پس از رسیدن او بسیار اورا اکرام کرد و او را درکنار خود نشاند و دست بر گردن او انداخت ، آنگاه دهان مبارک را به گوش زهیر رساند و لحظاتی بعد همه دیدند زهیر از جا جست و به سرعت سمت خیمه ها برگشت برق عجیبی در چشمانش حس می شد به خیمه که رسید سریع وسایل خود را برداشت همسرش را صدا زد و گفت : تو آزادی طلاقت می دم برو مدینه و ماواموالم هم ماله تو من میخام با حسین برم زن ناراحت شد و گفت : چی شد تو که نمیخواستی بری یادت رفته کی اصرار کرد من کجا برم حالا که به حسین رسیدی منو رها می کنی من هم میام اما فایده نداشت و زهیر جدا شد و دست آخر در ظهر عاشورا در رکاب رحمه الله الواسعه به شهادت رسید .
نظر شما درباره این واقعه چیه ؟ من که خودم صدق این گفتارو فهمیدم که :
از دامن زن ، مرد به معراج می رود .
حضرت امام (ره )



رسول الله(صلی الله علیه و آله ) : احب الله من احب
حسینا
خداوند دوست دارد هرکس حسین را دوست بدارد

پرسیدم از هلال ماه این چیه که قدش خمه آهی کشید با ناله گفت ماه غمه محرمه
دوباره ذی الحجه روبه اتمام است و دوباره سیدالشهدا(علیه السلام) حج را نیمه
تمام رها نموده و به سمت قتله گاه در حرکت است . همسفران او چه زیبا دستچین
شده اند عده ای جهت فداکاری ساخته شدند و عده ای برای صبر ؛اما در این میان
خیلی ها هستند که مثل من تکلیفشان مشخص نیست خیلی ها که نمی دانند با حسین
باشند یا علیه او و یا حتی خانه نشین ، واما صبر لازم است چون قافله آرام آرام به
سمت کربلا نزدیک می شود آخر میعادگاه آنجاست ومن وتو ده روز بله فقط ده
روز فرصت داریم که تکلیف خودمان را مشخص کنیم که با او باشیم یا علیه او ، و
برای این فرصت مناسب است که این سرخط را داشته باشیم که:
تکلیف مارا سیدالشهدا (علیه السلام) مشخص کرد.
حضرت امام (ره)
مردم بنده ی دنیا هستند و دین لقلقه ی زبانشان است
سیدالشهدا (علیه السلام)

شبی که دیده ی خود پر ستاره می کردم
برای غربت دل فکر چاره می کردم
به دانه های چو تسبیح اشک در دستم
برای آمدنت استخاره می کردم
اگر نشد که دوباره به پای تو افتم
سلام بر تو زدار الاماره می کردم
من از محله ی آهنگران بی احساس
گذر نمودم دل پر شراره می کردم
یکی سفارش تیغ سه شعبه ای می داد
و ان یکاد نظر شیر خواره می کردم
شهادت یار با وفای حضرت سید الشهدا (علیه السلام ) حضرت مسلم بن عقیل و محب ایشان هانی بن عروه تسلیت باد .
زني كه بعد از رحلتش پيامبر خدا عجيب شكسته شده بود و تنها از او سيد زنان عالم به يادگار مانده بود و يكي از علل عشق پيامبر به فاطمه (س) اين بود كه بوي خديجه را مي داد عايشه نقل ميكنه : كه حضرت هر وقت قرباني يا نظري داشت به تمام همسايگان و دوستان خديجه نيز سهمي مي داد
ژو دوباره از حسودي خود ميگه : كه روزي عصباني شدم و گفتم ول كن او يك پيرزن بود وخدا بهتر از او را به تو داده و ادامه مي دهد پيامبر به قدري ناراحت شد كه صورت مباركش سرخ شد و گفت ديگر درباره ي او اين طور سخن نگو و... دوستان گرامي حضرت خديجه (س) هيچ امتيازي نداشته باشد همينكه از او دختري متولد شد كه حجت خدا بر ائمه است همين كافيست دختري كه سيد زنان عالم از ازل تا ابد است .
حديثي از پيامبر (ص) نقل است پيرامون برترين زنان عالم كه اينطور نام فرموده :مريم بنت عمران -آسيه زن فرعون - خديجه بنت خويلد و فاطمه زهرا (س)پس
شادي دل رسول خدا براي حضرت خديجه صلواتي همراه با حمد وسوره نثار كنيد
گفت :دنیا را گول می زنم
گفتند: چگونه ؟
گفت : نان دنیا می خورم و کار آخرت می کنم
دعیتم الی ضیافت الله
اللهم ارزقنا حج بیتک الحرام وفی عامی هذا
و فی کل عام
پيامبر گرامي اسلام (ص):
هركه در ميان سخن برادر مسلمانش بدود مانند اين است كه چهره ي او را خراشيده
انتهاى خلافت به اميرالمؤ منين على (ع ) و روش آن حضرت
خلافت على عليه السّلام در اواخر سال 35 هجرى قمرى شروع شد و تقريبا چهار سال و پنج ماه ادامه يافت . على عليه السّلام در خلافت ، رويه پيغمبر اكرم صلّى اللّه عليه و آله و سلّم را معمول مى داشت (44) و غالب تغييراتى را كه در زمان خلافت پيشينيان پيدا شده بود به حالت اولى برگردانيد و عمال نالايق را كه زمام امور را در دست داشتند از كار بركنار كرد (45) . و در حقيقت يك نهضت انقلابى بود و گرفتاريهاى بسيارى در بر داشت .
على عليه السّلام نخستين روز خلافت در سخنرانى كه براى مردم نمود چنين گفت :((آگاه باشيد! گرفتارى كه شما مردم هنگام بعثت پيغمبر خدا داشتيد امروز دوباره به سوى شما برگشته و دامنگيرتان شده است . بايد درست زير و روى شويد و صاحبان فضيلت كه عقب افتاده اند پيش افتند و آنان كه به ناروا پيشى مى گرفتند، عقب افتند (حق است و باطل و هر كدام اهلى دارد بايد از حق پيروى كرد) اگر باطل بسيار است چيز تازه اى نيست و اگر حق كم است گاهى كم نيز پيش مى افتند و اميد پيشرفت نيز هست . البته كم اتفاق مى افتد كه چيزى كه پشت به انسان كند دوباره برگشته و روى نمايد)) (46) .
على عليه السّلام به حكومت انقلابى خود ادامه داد و چنانكه لازمه طبيعت هر نهضت انقلابى است ، عناصر مخالف كه منافعشان به خطر مى افتد از هر گوشه و كنار سر به مخالفت برافراشتند و به نام خونخواهى خليفه سوم ، جنگهاى داخلى خونينى برپا كرداند كه تقريبا در تمام مدت خلافت على عليه السّلام ادامه داشت به نظر شيعه ، مسببين اين جنگهاى داخلى جز منافع شخصى منظورى نداشتند و خونخواهى خليفه سوم ، دستاويز عوامفريبانه اى بيش نبود و حتى سوء تفاهم نيز در كار نبود (47) .
سبب جنگ اول كه ((جنگ جمل )) ناميده مى شود، غائله اختلاف طبقاتى بود كه از زمان خليفه دوم در تقسيم مختلف بيت المال پيدا شده بود. على عليه السّلام پس از آنكه به خلافت شناخته شد، مالى در ميان مردم بالسويه قسمت فرمود (48) چنانكه سيرت پيغمبر اكرم نيز همانگونه بود و اين روش زبير و طلحه را سخت برآشفت و بناى تمرد گذاشتند و به نام زيارت كعبه ، از مدينه به مكه رفتند و ام المؤ منين عايشه را كه در مكه بود و با على عليه السّلام ميانه خوبى نداشت با خود همراه ساخته به نام خونخواهى خليفه سوم ! نهضت و جنگ خونين جمل را برپا كردند (49) .
با اينكه همين طلحه و زبير هنگام محاصره و قتل خليفه سوم در مدينه بودند از وى دفاع نكردند (50) و پس از كشته شدن وى اولين كسى بودند كه از طرف خود و مهاجرين با على بيعت كردند (51) و همچنين ام المؤ منين عايشه خود از كسانى بود كه مردم را به قتل خليفه سوم تحريص مى كرد (52) و براى اولين بار كه قتل خليفه سوم را شنيد به وى دشنام داد و اظهار مسرت نمود. اساسا مسببين اصلى قتل خليفه ، صحابه بودند كه از مدينه به اطراف نامه ها نوشته مردم را بر خليفه مى شورانيدند.
سبب جنگ دوم كه جنگ صفين ناميده مى شود و يك سال و نيم طول كشيد، طمعى بود كه معاويه در خلافت داشت و به عنوان خونخواهى خليفه سوم اين جنگ را برپا كرد و بيشتر از صدهزار خون ناحق ريخت و البته معاويه در اين جنگ حمله مى كرد نه دفاع ، زيرا خونخواهى هرگز به شكل دفاع صورت نمى گيرد.
عنوان اين جنگ ((خونخواهى خليفه سوم )) بود با اينكه خود خليفه سوم در آخرين روزهاى زندگى خود براى دفع آشوب از معاويه استمداد نمود وى با لشگرى از شام به سوى مدينه حركت نموده آنقدر عمدا در راه توقف كرد تا خليفه را كشتند آنگاه به شام برگشته به خونخواهى خليفه قيام كرد (53) .
و همچنين پس از آنكه على عليه السّلام شهيد شد و معاويه خلافت را قبضه كرد، ديگر خون خليفه سوم را فراموش كرده ، قتله خليفه را تعقيب نكرد!!
پس از جنگ صفين ، جنگ نهروان درگرفت ، در اين جنگ جمعى از مردم كه در ميانشان صحابى نيز يافت مى شد، در اثر تحريكات معاويه در جنگ صفين به على عليه السّلام شوريدند و در بلاد اسلامى به آشوبگرى پرداخته هرجا از طرفداران على عليه السّلام مى يافتند مى كشتند، حتى شكم زنان آبستن را پاره كرده جنينها را بيرون آورده سر مى بريدند (54) .
على عليه السّلام اين غائله را نيز خوابانيد ولى پس از چندى در مسجد كوفه در سر نماز به دست برخى از اين خوارج شهيد شد.
بهره اى كه شيعه از خلافت پنجساله على (ع ) برداشت
على عليه السّلام در خلافت چهار سال و نُه ماهه خود اگر چه نتوانست اوضاع درهم ريخته اسلامى را كاملاً به حال اولى كه داشت برگرداند ولى از سه جهت عمده موفقيت حاصل كرد:
1 - به واسطه سيرت عادله خود، قيافه جذاب سيرت پيغمبراكرم صلّى اللّه عليه و آله و سلّم را به مردم ، خاصه به نسل جديد نشان داد، وى در برابر شوكت كسرايى و قيصرى معاويه در زى فقرا و مانند يكى از بينواترين مردم زندگى مى كرد. وى هرگز دوستان و خويشاوندان و خاندان خود را بر ديگران مقدم نداشت و توانگرى را به گدايى و نيرومندى را به ناتوانى ترجيح نداد.
2 - با آن همه گرفتاريهاى طاقت فرسا و سرگرم كننده ، ذخاير گرانبهايى از معارف الهيه و علوم حقه اسلامى را ميان مردم به يادگار گذاشت .
مخالفين على عليه السّلام مى گويند: وى مرد شجاعت بود نه مرد سياست ؛ زيرا او مى توانست در آغاز خلافت خود، با عناصر مخالف ، موقتا از در آشتى و صفا در آمده آنان را با مداهنه راضى و خشنود نگهداردو بدين وسيله خلافت خود را تحكيم كند سپس به قلع و قمعشان بپردازد.
ولى اينان اين نكته را ناديده گرفته اند كه خلافت على يك نهضت انقلابى بود و نهضتهاى انقلابى بايد از مداهنه و صورت سازى دور باشد. مشابه اين وضع در زمان بعثت پيغمبر اكرم صلّى اللّه عليه و آله و سلّم نيز پيش آمد و كفار و مشركين بارها به آن حضرت پيشنهاد سازش دادند و اينكه آن حضرت به خدايانشان متعرض نشود ايشان نيز كارى با دعوت وى نداشته باشند ولى پيغمبر اكرم صلّى اللّه عليه و آله و سلّم نپذيرفت با اينكه مى توانست در آنروزهاى سخت ، مداهنه و سازش كرده موقعيت خود را تحكيم نمايد، سپس به مخالفت دشمنان قد علم كند. اساسا دعوت اسلامى هرگز اجازه نمى دهد كه در راه زنده كردن حقى ، حق ديگرى كشته شود يا باطلى را با باطل ديگرى رفع نمايند و آيات زيادى در قرآن كريم در اين باره موجود است (55) .
گذشته از اينكه مخالفين على در راه پيروزى و رسيدن به هدف خود از هيچ جرم و جنايت و نقض قوانين صريح اسلام (بدون استثنا) فرو گذارى نمى كردند و هر لكه را به نام اينكه صحابى هستند و مجتهدند، مى شستند ولى على به قوانين اسلام پايبند بود.
از على عليه السّلام در فنون متفرقه عقلى و دينى و اجتماعى نزديك به يازده هزار كلمات قصار ضبط شده (56) و معارف اسلامى را (57) در سخنرانيهاى خود با بليغترين لهجه و روانترين بيان ايراد نموده (58) وى دستور زبان عربى را وضع كرد و اساس ادبيات عربى را بنياد نهاد. وى اول كسى است در اسلام كه در فلسفه الهى غور كرده (59) به سبك استدلال آزاد و برهان منطقى سخن گفت و مسائلى را كه تا آن روز در ميان فلاسفه جهان ، مورد توجه قرار نگرفته بود طرح كرده و در اين باب بحدى عنايت به خرج مى داد كه در بحبوحه (60) جنگها به بحث علمى مى پرداخت .
3 - گروه انبوهى از رجال دينى و دانشمندان اسلامى را تربيت كرد (61) كه در ميان ايشان جمعى از زهاد و اهل معرفت مانند ((اويس قرنى و كميل بن زياد و ميثم تمار و رشيد هجرى )) وجود دارند كه در ميان عرفاى اسلامى ، مصادر عرفان شناخته شده اند و عده اى مصادر اوليه علم فقه و كلام و تفسير و قرائت و غير آنها مى باشند.
انتقال خلافت به معاويه و تبديل آن به سلطنت موروثى
پس از شهادت اميرالمؤ منين على عليه السّلام به موجب وصيت آن حضرت و بيعت مردم ، حضرت حسن بن على عليهماالسّلام كه پيش شيعه دوازده امامى ، امام دوّم مى باشد متصدى خلافت شد ولى معاويه آرام ننشسته به سوى عراق - كه مقر خلافت بود - لشكر كشيده با حسن بن على به جنگ پرداخت .
وى با دسيسه هاى مختلف و دادن پولهاى گزاف ، تدريجا ياران و سرداران حسن بن على را فاسد كرده بالا خره حسن بن على را مجبور نمود كه به عنوان صلح ، خلافت را به وى واگذار كند و حسن بن على نيز خلافت را به اين شرط كه پس از درگذشت معاويه ، به وى برگردد و به شيعيان تعرض نشود، به معاويه واگذار نمود (62) .
در سال چهل هجرى ، معاويه برخلافت اسلامى استيلا يافت و بلافاصله به عراق آمده در سخنرانى كه كرد به مردم اخطار نموده و گفت :((من با شما سر نماز و روزه نمى جنگيدم بلكه مى خواستم بر شما حكومت كنم و به مقصود خود رسيدم )) (63) !!
و نيز گفت :((پيمانى كه با حسن بستم لغو و زير پاى من است !!)) (64) معاويه با اين سخن اشاره مى كرد كه سياست را از ديانت جدا خواهد كرد و نسبت به مقررات دينى ، ضمانتى نخواهد داشت و همه نيروى خود را در زنده نگهداشتن حكومت خود به كار خواهد بست و البته روشن است كه چنين حكومتى سلطنت و پادشاهى است نه خلافت و جانشينى پيغمبر خدا. و از اينجا بود كه بعضى از كسانى كه به حضور وى بار يافتند به عنوان پادشاهى سلامش دادند (65) و خودش نيز در برخى از مجالس خصوصى ، از حكومت خود با ملك و پادشاهى تعبير مى كرد (66) اگرچه در ملا عام خود را خليفه معرفى مى نمود.
و البته پادشاهى كه بر پايه زور استوار باشد وراثت را به دنبال خود دارد و بالا خره نيز به نيت خود جامه عمل پوشانيد و پسر خود يزيد را كه جوانى بى بندوبار بود و كمترين شخصيت دينى نداشت ، ولايت عهدى داده به جانشينى خود برگزيد (67) و آن همه حوادث ننگين را به بار آورد.
معاويه با بيان گذشته خود اشاره مى كرد كه نخواهد گذاشت حسن عليه السّلام پس از وى به خلافت برسد؛ يعنى در خصوص خلافت بعد از خود، فكرى ديگر دارد و آن همان بود كه حسن عليه السّلام را باسمّ شهيد كرد (68) و راه را براى فرزند خود يزيد هموار ساخت . معاويه با الغاى پيمان نامبرده مى فهمانيد كه هرگز نخواهد گذاشت شيعيان اهل بيت در محيط امن و آسايش بسر برند و كمافى السابق به فعاليتهاى دينى خود ادامه دهند و همين معنا را نيز جامه عمل پوشانيد (69) .
وى اعلام نمود كه هركس در مناقب اهل بيت حديثى نقل كند هيچگونه مصونيتى در جان و مال و عرض خود نخواهد (70) داشت و دستور داد هر كه در مدح و منقبت ساير صحابه و خلفا حديثى بياورد، جايزه كافى بگيرد و در نتيجه اخبار بسيارى در مناقب صحابه جعل شد (71) و دستور داد در همه بلاد اسلامى در منابر به على عليه السّلام ناسزا گفته شود (و اين دستور تا زمان عمر بن عبدالعزيز خليفه اموى ((10199)) اجرا مى شد) وى به دستيارى عمال و كارگردانان خود كه جمعى از ايشان صحابى بودند، خواص شيعه على عليه السّلام را كشت و سر برخى از آنان را به نيزه زده در شهرها گردانيدند و عموم شيعيان را در هر جا بودند به ناسزا و بيزارى از على تكليف مى كرد و هر كه خوددارى مى كرد به قتل مى رسيد (72) .
سخت ترين روزگار براى شيعه
سخت ترين زمان براى شيعه در تاريخ تشيّع ، همان زمان حكومت بيست ساله معاويه بود كه شيعه هيچگونه مصونيتى نداشت و اغلب شيعيان اشخاص شناخته شده و مارك دار بودند و دو تن از پيشوايان شيعه (امام دوم و امام سوم ) كه در زمان معاويه بودند، كمترين وسيله اى براى برگردانيدن اوضاع ناگوار در اختيار نداشتند حتى امام سوم شيعه كه در شش ماه اول سلطنت يزيد، قيام كرد با همه ياران و فرزندان خود شهيد شد، در مدت ده سالى كه در خلافت معاويه مى زيست تمكن اين اقدام را نيز نداشت .
اكثريت تسنن ، اين همه كشتارهاى ناحق و بى بندوباريها را كه به دست صحابه و خاصه معاويه و كارگردانان وى انجام يافته است ، توجيه مى كنند كه آنان صحابه بودند و به مقتضاى احاديثى كه از پيغمبر اكرم صلّى اللّه عليه و آله و سلّم رسيده ، صحابه مجتهدند و معذور و خداوند از ايشان راضى است و هر جرم و جنايتى كه از ايشان سربزند معفو است !!! ولى شيعه اين عذر را نمى پذيرد؛ زيرا:
اولاً:
معقول نيست يك رهبر اجتماعى مانند پيغمبراكرم صلّى اللّه عليه و آله و سلّم براى احياى حق و عدالت و آزادى برپا خاسته و جمعى را هم عقيده خود گرداند كه همه هستى خود را در راه اين منظور مقدس گذاشته آن را لباس تحقق بخشند و وقتى كه به منظور خود نايل شد، ياران خود را نسبت به مردم و قوانين مقدسه خود آزادى مطلق بخشد و هر گونه حقكشى و تبهكارى و بى بندوبارى را از ايشان معفو داند؛ يعنى با دست و ابزارى كه بنايى را برپا كرده با همان دست و ابزار آن را خراب كند.
وثانيا:
اين روايات كه صحابه را تقديس و اعمال ناروا و غير مشروع آنان را تصحيح مى كند و ايشان را آمرزيده و مصون معرفى مى نمايد از راه خود صحابه به ما رسيده و به روايت ايشان نسبت داده شده است و خود صحابه به شهادت تاريخ قطعى با همديگر معامله مصونيت و معذوريت نمى كردند، صحابه بودند كه دست به كشتار و سب و لعن و رسوا كردن همديگر گشودن و هرگز كمترين اغماض و مسامحه اى در حق همديگر روا نمى داشتند.
بنابر آنچه گذشت ، به شهادت عمل خود صحابه ، اين روايات صحيح نيستند و اگر صحيح باشند مقصود از آنها معناى ديگرى است غير از مصونيت و تقديس قانونى صحابه .
و اگر فرضا خداى متعال در كلام خود، روزى از صحابه در برابر
خدمتى كه در اجراى فرمان او كرده اند اظهار (73) رضايت فرمايد، معناى آن ، تقدير از فرمانبردارى گذشته آنان است نه اينكه در آينده مى توانند هر گونه نافرمانى كه دلشان مى خواهد بكنند.
استقرار سلطنت بنى اميه
سال شصت هجرى قمرى معاويه درگذشت و پسرش يزيد طبق بيعتى كه پدرش از مردم براى وى گرفته بود زمام حكومت اسلامى را در دست گرفت .
يزيد به شهادت تاريخ ، هيچگونه شخصيت دينى نداشت ؛ جوانى بود حتى در زمان حيات پدر، اعتنايى به اصول و قوانين اسلام نمى كرد و جز عياشى و بى بندوبارى و شهوترانى سرش نمى شد و در سه سال حكومت خود، فجايعى راه انداخت كه در تاريخ ظهور اسلام با آن همه فتنه ها كه گذشته بود، سابقه نداشت .
سال اول ، حضرت حسين بن على عليه السّلام را كه سبط پيغمبراكرم صلّى اللّه عليه و آله و سلّم بود با فرزندان و خويشان و يارانش با فجيعترين وضعى كشت و زنان و كودكان و اهل بيت پيغمبر را به همراه سرهاى بريده شهدا در شهرها گردانيد (74) و در سال دوم ، ((مدينه )) را قتل عام كرد و خون و مال و عرض مردم را سه روز به لشكريان خود مباح ساخت (75) و سال سوم ، ((كعبه مقدسه )) را خراب كرده و آتش زد!! (76) و پس از يزيد، آل مروان از بنى اميه زمام حكومت اسلامى را - به تفصيلى كه در تواريخ ضبط شده - در دست گرفتند حكومت اين دسته يازده نفرى كه نزديك به هفتاد سال ادامه داشت ، روزگار تيره و شومى براى اسلام و مسلمين به وجود آورد كه در جامعه اسلامى جز يك امپراطورى عربى استبدادى كه نام خلافت اسلامى بر آن گذاشته شده بود، حكومت نمى كرد و در دوره حكومت اينان كار به جايى كشيد كه خليفه وقت (وليد بن يزيد) كه جانشين پيغمبر اكرم صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و يگانه حامى دين شمرده مى شد، بى محابا تصميم گرفت بالاى خانه كعبه غرفه اى بسازد تا در موسم حج در آنجا مخصوصا به خوش گذرانى بپردازد (77) !!
خليفه وقت [وليد بن يزيد] قرآن كريم را آماج تير قرار داد و در شعرى كه خطاب به قرآن انشاء كرد گفت : روز قيامت كه پيش خداى خود حضور مى يابى بگوى خليفه مرا پاره كرد!! (78)
البته شيعه كه اساسا اختلاف نظر اساسى شان با اكثريت تسنن در سر دو مسئله خلافت اسلامى و مرجعيت دينى بود، در اين دوره تاريك ، روزگارى تلخ و دشوارى مى گذارانيدند ولى شيوه بيدادگرى و بى بندوبارى حكومتهاى وقت و قيافه مظلوميت و تقوا و طهارت پيشوايان اهل بيت آنان را روز به روز در عقايدشان استوارتر مى ساخت و مخصوصا شهادت دلخراش حضرت حسين پيشواى سوم شيعه در توسعه يافتن تشيّع و بويژه در مناطق دور از مركز خلافت ؛ مانند عراق و يمن و ايران كمك بسزايى كرد.
گواه اين سخن اين است كه در زمان امامت پيشواى پنجم شيعه كه هنوز قرن اول هجرى تمام نشده و چهل سال از شهادت امام سوم نگذشته بود، به مناسبت اختلال و ضعفى كه در حكومت اموى پيدا شده بود، شيعه از اطراف كشور اسلامى مانند سيل به دور پيشواى پنجم ريخته به اخذ حديث و تعلم معارف دينى پرداختند (79) . هنوز قرن اول هجرى تمام نشده بود كه چند نفر از امراى دولت شهر قم را در ايران بنياد نهاده و شيعه نشين كردند (80) ولى در عين حال شيعه به حسب دستور پيشوايان خود، در حال تقيه و بدون تظاهر به مذهب زندگى مى كردند.
بارها در اثر كثرت فشار سادات علوى بر ضد بيدادگريهاى حكومت قيام كردند ولى شكست خوردند و بالا خره جان خود را در اين راه گذاشتند و حكومت بى پرواى وقت در پايمال كردن شان فروگذارى نكرد. جسد زيد را كه پيشواى شيعه زيديه بود از قبر بيرون آورده به دار آويختند و سه سال بر سر دار بود، پس از آن پايين آورده و آتش زدند و خاكسترش را به باد دادند!! (81) به نحوى كه اكثر شيعه معتقدند امام چهارم و پنجم نيز به دست بنى اميه با سمّ درگذشتند (82) و درگذشت امام دوم و سوم نيز به دست آنان بود.
فجايع اعمال امويان به حدى فاحش و بى پرده بود كه اكثريت اهل تسنن با اينكه خلفا را عموما مفترض الطاعه مى دانستند ناگزير شده خلفا را به دو دسته تقسيم كردند. خلفاى راشدين كه چهار خليفه اول پس از رحلت پيغمبر اكرم مى باشند (ابوبكر و عمر و عثمان و على ) و خلفاى غير راشدين كه از معاويه شروع مى شود.
امويين در دوران حكومت خود در اثر بيدادگرى و بى بندوبارى به اندازه اى نفرت عمومى را جلب كرده بودند كه پس از شكست قطعى و كشته شدن آخرين خليفه اموى ، دو پسر وى با جمعى از خانواده خلافت از دارالخلافه گريختند و به هر جا روى آوردند پناهشان ندادند، بالا خره پس از سرگردانيهاى بسيار كه در بيابانهاى نوبه و حبشه و بجاوه كشيدند و بسيارى از ايشان از گرسنگى و تشنگى تلف شدند، به جنوب يمن درآمدند و به دريوزگى خرج راهى از مردم تحصيل كرده و درزى حمالان عازم مكه شدند و آنجا در ميان مردم ناپديد گرديدند (83) .
شيعه در قرن دوم هجرى
در اواخر ثلث اول قرن دوم هجرى ، به دنبال انقلابات و جنگهاى خونينى كه در اثر بيدادگرى و بد رفتاريهاى بنى اميه در همه جاى كشورهاى اسلامى ادامه داشت ، دعوتى نيز به نام اهل بيت پيغمبر اكرم در ناحيه خراسان ايران پيدا شده ، متصدى دعوت ((ابومسلم مروزى )) سردار ايرانى بود كه به ضرر خلافت اموى قيام كرد و شروع به پيشرفت نمود تا دولت اموى را برانداخت (84) . اين نهضت و انقلاب اگر چه از تبليغات عميق شيعه سرچشمه مى گرفت و كم و بيش عنوان خونخواهى شهداى اهل بيت را داشت و حتى از مردم براى يك مرد پسنديده از اهل بيت (سربسته ) بيعت مى گرفتند با اينهمه به دستور مستقيم يا اشاره پيشوايان شيعه نبود، به گواهى اينكه وقتى كه ((ابومسلم )) بيعت خلافت را به امام ششم شيعه اماميه در مدينه عرضه داشت ، وى جدا رد كرد و فرمود:((تو از مردان من نيستى و زمان نيز زمان من نيست )) (85) .
بالا خره بنى عباس به نام اهل بيت خلافت را ربودند (86) و در آغاز كار روزى چند به مردم و علويين روى خوش نشان دادند حتى به نام انتقام شهداى علويين ، بنى اميه را قتل عام كردند و قبور خلفاى بنى اميه را شكافته هر چه يافتند آتش زدند (87) ولى ديرى نگذشت كه شيوه ظالمانه بنى اميه را پيش گرفتند و در بيدادگرى و بى بندوبارى هيچگونه فروگذارى نكردند.
((ابوحنيفه )) رئيس يكى از چهار مذهب اهل تسنن به زندان منصور رفت (88) و شكنجه ها ديد و ((ابن حنبل )) رئيس يكى از چهار مذهب ، تازيانه خورد (89) و امام ششم شيعه اماميه پس از آزار و شكنجه بسيار، با سمّ درگذشت (90) و علويين را دسته دسته گردن مى زدند يا زنده زنده دفن مى كردند يا لاى ديوار يا زير ابنيه دولتى مى گذاشتند.
((هارون )) خليفه عباسى كه در زمان وى امپراطورى اسلامى به اوج قدرت و وسعت خود رسيده بود و گاهى خليفه به خورشيد نگاه مى كرد و آن را مخاطب ساخته مى گفت به هر كجا مى خواهى بتاب كه به جايى كه از ملك من بيرون است نخواهى تابيد! از طرفى لشكريان وى در خاور و باختر جهان پيش مى رفتند ولى از طرفى در جسر بغداد كه در چند قدمى قصر خليفه بود، بى اطلاع و بى اجازه خليفه ، ماءمور گذاشته از عابرين حق عبور مى گرفتند، حتى روزى خود خليفه كه مى خواست از جسر عبور كند، جلويش را گرفته حق العبور مطالبه كردند! (91)
يك مغنى با خواندن دو بيت شهوت انگيز، ((امين )) خليفه عباسى را سر شهوت آورد، امين سه ميليون درهم نقره به وى بخشيد، مغنى از شادى خود را به قدم خليفه انداخته گفت : يا اميرالمؤ منين ! اين همه پول را به من مى بخشى ؟ خليفه در پاسخ گفت اهميتى ندارد ما اين پول را از يك ناحيه ناشناخته كشور مى گيريم !! (92)
ثروت سرسام آورى كه همه ساله از اقطاركشورهاى اسلامى به عنوان بيت المال مسلمين به دارالخلافه سرازير مى شد، به مصرف هوسرانى و حقكشى خليفه وقت مى رسيد، شماره كنيزان پريوش و دختران و پسران زيبا در دربار خلفاى عباسى به هزاران مى رسيد!!
وضع شيعه از انقراض دولت اموى و روى كار آمدن بنى عباس ، كوچكترين تغييرى پيدا نكرد جز اينكه دشمنان بيدادگر وى تغيير اسم دادند.
شيعه در قرن سوم هجرى
با شروع قرن سوم ، شيعه نفس تازه اى كشيد و سبب آن
اولاً:
اين بود كه كتب فلسفى و علمى بسيارى از زبان يونانى و سريانى و غير آنها به زبان عربى ترجمه شد و مردم به تعليم علوم عقلى و استدلالى هجوم آوردند. علاوه بر آن ((ماءمون )) خليفه عباسى (195 - 218) معتزلى مذهب به استدلال عقلى در مذهب علاقه مند بود و در نتيجه به تكلم استدلالى در اديان و مذاهب رواج تام و آزادى كامل داده بود و علما و متكلمين شيعه ازاين آزادى استفاده كرده در فعاليت علمى و در تبليغ مذهب اهل بيت فروگذارى نمى كردند (93) .
وثانيا :
ماءمون عباسى به اقتضاى سياست خود به امام هشتم شيعه اماميه ولايت عهد داده بود و در اثر آن علويين و دوستان اهل بيت تا اندازه اى از تعرض اولياى دولت مصون بوده و كم و بيش از آزادى بهره مند بودند ولى باز ديرى نگذشت كه دم برنده شمشير به سوى شيعه برگشت و شيوه فراموش شده گذشتگان به سراغشان آمد، خاصه در زمان متوكل عباسى (232 - 247 هجرى ) كه مخصوصا با على و شيعيان وى دشمنى خاصى داشت و هم به امر وى بود كه مزار امام سوم شيعه اماميه را در كربلا با خاك يكسان كردند (94) .
شيعه در قرن چهارم هجرى
در قرن چهارم هجرى عواملى به وجود آمد كه براى وسعت يافتن تشيع و نيرومند شدن شيعه كمك به سزايى مى كرد كه از آن جمله سستى اركان خلافت بنى عباسى و ظهور پادشاهان ((آل بويه )) بود.
پادشاهان ((آل بويه )) كه شيعه بودند، كمال نفوذ را در مركز خلافت كه بغداد بود و همچنين در خود خليفه داشتند (95) و اين قدرت قابل توجه به شيعه اجازه مى داد كه در برابر مدعيان مذهبى خود كه پيوسته به اتكاى قدرت ، خلافت آنان را خورد مى كردند، قد علم كرده آزادانه به تبليغ مذهب بپردازند.
چنانكه مورخين گفته اند در اين قرن ، همه جزيرة العرب يا قسمت معظم آن به استثناى شهرهاى بزرگ ، شيعه بودند و با اين وصف برخى از شهرها نيز مانند هجر و عمان و صعده در عين حال شيعه بودند. در شهر بصره كه پيوسته مركز تسنن بود و با شهر كوفه كه مركز تشيع شمرده مى شد رقابت مذهبى داشت ، عده اى قابل توجه شيعه بودند و همچنين در طرابلس و نابلس و طبريه و حلب و هرات ، شيعه بسيار بود و اهواز و سواحل خليج فارس از ايران نيز مذهب شيعه رواج داشت (96) .
در آغاز اين قرن بود كه ((ناصر اطروش )) پس از سالها تبليغ كه در شمال ايران به عمل آورد به ناحيه طبرستان استيلا يافت و سلطنت تاءسيس كرد كه تا چند پشت ادامه داشت و پيش از ((اطروش )) نيز حسن بن زيد علوى سالها در طبرستان سلطنت كرده بود (97) .
در اين قرن ، فاطميين كه اسماعيلى بودند به مصر دست يافتند و سلطنت دامنه دارى (296 - 527) تشكيل دادند (98) .
بسيار اتفاق مى افتاد كه در شهرهاى بزرگ مانند بغداد و بصره و نيشابور كشمكش و زد و خورد و مهاجمه هايى ميان شيعه و سنى در مى گرفت و در برخى از آنها شيعه غلبه مى كرد و از پيش مى برد.
شيعه در قرن نهم هجرى
از قرن پنجم تا اواخر قرن نهم ، شيعه به همان افزايش كه در قرن چهارم داشت ادامه مى داد و پادشاهانى نيز كه مذهب شيعه داشتند به وجود آمده از تشيع ترويج مى نمودند.
در اواخر قرن پنجم هجرى ، دعوت اسماعيليه در قلاع اَلَموت ريشه انداخت و اسماعيليه نزديك به يك قرن و نيم در وسط ايران در حال استقلال كامل مى زيستند (99) و سادات مرعشى در مازندران ، سالهاى متمادى سلطنت كردند (100) .
((شاه خدابنده )) از پادشاهان مغول ، مذهب شيعه را اختيار كرد و اعقاب او از پادشاهان مغول ، ساليان دراز در ايران سلطنت كردند و از تشيّع ترويج مى كردند و همچنين سلاطين ((اق قويونلو و قره قويونلو)) كه در تبريز حكومت مى كردند (101) و دامنه حكمرانى شان تا فارس و كرمان كشيده مى شد و همچنين حكومت فاطميين نيز ساليان دراز در مصر برپا بود.
البته قدرت مذهبى جماعت با پادشاهان وقت تفاوت مى كرد چنانكه پس از برچيده شدن بساط فاطميين و روى كار آمدن سلاطين ((آل ايوب ))، صفحه برگشت و شيعه مصر و شامات ، آزادى مذهبى را بكلى از دست دادند و جمع كثيرى از تشيّع از دم شمشير گذشتند (102) .
و از آن جمله ((شهيد اول محمد بن محمد مكى ))، يكى از نوابغ فقه شيعه ، سال 786 هجرى در دمشق به جرم تشيع كشته شد (103) !!
و همچنين شيخ اشراق ((شهاب الدين سهروردى )) در حلب به جرم فلسفه به قتل رسيد (104) !!
روى هم رفته در اين پنج قرن ، شيعه از جهت جمعيت در افزايش و از جهت قدرت و آزادى مذهبى ، تابع موافقت و مخالفت سلاطين وقت بوده اند و هرگز در اين مدت ، مذهب تشيع در يكى از كشورهاى اسلامى ؛ مذهب رسمى اعلام نشده بود.
شعيه در قرن دهم تا يازدهم هجرى
سال 906 هجرى ، جوان سيزده ساله اى از خانواده شيخ صفى اردبيلى (متوفاى 735 هجرى ) كه از مشايخ طريقت در شيعه بود با سيصد نفر درويش از مريدان پدرانش به منظور ايجاد يك كشور مستقل و مقتدر شيعه از اردبيل قيام كرده شروع به كشورگشايى و برانداختن آيين ملوك الطوايفى ايران نمود و پس از جنگهاى خونين كه با پادشاهان محلى و مخصوصا با پادشاهان آل عثمان كه زمام امپراطورى عثمانى را در دست داشتند، موفق شد كه ايران قطعه قطعه را به شكل يك كشور در آورده و مذهب شيعه را در قلمرو حكومت خود رسميت دهد (105) . پس از درگذشت شاه اسماعيل صفوى ، پادشاهان ديگرى از سلسله صفوى تا اواسط قرن دوازهم هجرى سلطنت كردند و يكى پس از ديگرى رسميت مذهب شيعه اماميه را تاءييد و تثبيت نمودند، حتى در زمانى كه در اوج قدرت بودند (زمان شاه عباس كبير) توانستند وسعت ارضى كشور و آمار جمعيت را به بيش از دو برابر ايران كنونى (سال 1384 هجرى قمرى ) برسانند (106) گروه شيعه در اين دو قرن و نيم تقريبا در ساير نقاط كشورهاى اسلامى به همان حال سابق با افزايش طبيعى خود باقى بوده است .
شيعه در قرن دوازده تا چهاردهم هجرى
در سه قرن اخير، پيشرفت مذهبى شيعه به همان شكل طبيعى سابقش بوده است و فعلاً كه اواخر قرن چهاردهم هجرى است تشيع در ايران مذهب رسمى عمومى شناخته مى شود و همچنين در يمن و در عراق اكثريت جمعيت را شيعه تشكيل مى دهد و در همه ممالك مسلمان نشين جهان ، كم و بيش شيعه وجود دارد و روى هم رفته در كشورهاى مختلف جهان ، نزديك به صد ميليون شيعه زندگى مى كند.
انشعابات شيعه
اصل انشعاب [و انقراض برخى از شعب ]
هر مذهبى يك رشته مسائلى (كم يا زياد) دارد كه اصول اوليه آن مذهب را تشكيل مى دهند و مسائلى ديگر كه در درجه دوم واقعند و اختلاف اهل مذهب در چگونگى مسائل اصلى وقوع آنها با حفظ اصل مشترك ((انشعاب )) ناميده مى شود.
((انشعاب )) در همه مذاهب و خاصه در چهار دين آسمانى كليمى و مسيحى و مجوسى و اسلام و حتى در شعب آنها نيز وجود دارد. ((مذهب شيعه )) در زمان سه پيشواى اول از پيشويان اهل بيت (حضرت اميرالمؤ منين على و حسن بن على و حسين بن على عليهم السّلام ) هيچگونه انشعابى نپذيرفت ولى پس از شهادت امام سوم ، اكثريت شيعه به امامت حضرت على بن الحسين (امام سجاد) قائل شدند و اقليتى معروف به ((كيسانيه )) پسر سوم على عليه السّلام محمد بن حنفيه را امام دانستند و معتقد شدند كه محمد بن حنفيه پيشواى چهارم و همان مهدى موعود است كه در كوه رضوى غايب شده و روزى ظاهر خواهد شد!
پس از رحلت امام سجاد عليه السّلام اكثريت شيعه به امامت فرزندش امام محمد باقر عليه السّلام معتقد شدند و اقليتى به زيد شهيد كه پسر ديگر امام سجاد بود گرويدند و به ((زيديه )) موسوم شدند.
پس از رحلت امام محمد باقر عليه السّلام شيعيان وى به فرزندش امام جعفر صادق عليه السّلام ايمان آوردند و پس از درگذشت آن حضرت ، اكثريت ، فرزندش امام موسى كاظم عليه السّلام را امام هفتم دانستند و جمعى اسماعيل پسر بزرگ امام ششم را - كه در حال حيات پدر بزرگوار خود در گذشته بود - امام گرفتند و از اكثريت شيعه جدا شده به نام ((اسماعيليه )) معروف شدند. و بعضى پسر ديگر آن حضرت ، ((عبداللّه افطح )) و بعضى فرزند ديگرش ((محمد)) را پيشوا گرفتند و بعضى در خود آن حضرت توقف كرده آخرين امامش پنداشتند.
پس از شهادت امام موسى كاظم عليه السّلام اكثريت شيعه فرزندش امام رضا عليه السّلام را امام هشتم دانستند و برخى در امام هفتم توقف كردند كه به ((واقفيه )) معروفند.
ديگر پس از امام هشتم تا امام دوازدهم كه پيش اكثريت شيعه ((مهدى موعود)) است ، انشعاب قابل توجهى به وجود نيامد و اگر وقايعى نيز در شكل انشعاب پيش آمده چند روز بيش نپاييده و خود به خود منحل شده است مانند اينكه ((جعفر)) فرزند امام دهم پس از رحلت برادر خود ((امام يازدهم )) دعوى امامت كرد و گروهى به وى گرويدند ولى پس از روزى چند متفرق شدند و ((جعفر)) نيز دعوى خود را تعقيب نكرد و همچنين اختلافات ديگرى در ميان رجال شيعه در مسائل علمى كلامى و فقهى وجود دارد كه آنها را انشعاب مذهبى نبايد شمرد.
فرقه هاى نامبرده كه منشعب شده و در برابر اكثريت شيعه قرار گرفته اند، در اندك زمانى منقرض شدند جز دو فرقه ((زيديه و اسماعيليه )) كه پايدار مانده اند و هم اكنون گروهى از ايشان در مناطق مختلف زمين مانند يمن و هند و لبنان و جاهاى ديگر زندگى مى كنند. از اين روى تنها به ذكر اين دو طايفه با اكثريت شيعه كه دوازده امامى مى باشند اكتفا مى شود.
شيعه زيديه
((زيديه )) پيروان زيد شهيد، فرزند امام سجاد عليه السّلام مى باشند. زيد سال 121 هجرى بر خليفه اموى ، هشام بن عبدالملك قيام كرد و گروهى بيعتش كردند و در جنگى كه در شهر كوفه ميان او كسان خليفه درگرفت كشته شد.
وى پيش پيروان خود امام پنجم از امامان اهل بيت شمرده مى شود و پس از وى فرزندش ((يحيى بن زيد)) كه بر خليفه اموى وليد بن يزيد قيام كرده و كشته شد، به جاى وى نشست و پس از وى محمد بن عبداللّه و ابراهيم بن عبداللّه كه بر خليفه عباسى ، منصور دوانقى شوريده و كشته گرديدند، براى امامت برگزيده شدند.
پس از آن تا زمانى امور زيديه غير منظم بود تا ((ناصر اطروش )) - كه از اعقاب برادر زيد بود - در خراسان ظهور كرد و در اثر تعقيب حكومت محل از آنجا فرار كرده به سوى مازندران كه هنوز اهالى آن اسلام نپذيرفته بودند رفت و پس از سيزده سال دعوت ، جمع كثيرى را مسلمان كرده به مذهب زيديه درآورد، سپس به دستيارى آنان ناحيه طبرستان را مسخر ساخته و به امامت پرداخت و پس از وى اعقاب او تا مدتى در آن سامان امامت كردند.
به عقيده زيديه هر فاطمى نژاد، عالم زاهد شجاع ، سخى كه به عنوان قيام به حق خروج كند مى تواند امام باشد.
((زيديه )) در ابتداى حال ، مانند خود زيد دو خليفه اول (ابوبكر و عمر) را جزو ائمه مى شمردند ولى پس از چندى ، جمعى از ايشان نام دو خليفه را از فهرست ائمه برداشتند و از على عليه السّلام شروع كردند.
بنا به آنچه گفته اند ((زيديه )) در اصول اسلام ، مذاق معتزله و در فروع ، فقه ابى حنيفه رئيس يكى از چهار مذهب اهل سنت را دارند. اختلافات مختصرى نيز در پاره اى از مسائل در ميانشان هست (107) .
شيعه اسماعيليه و انشعاباتشان
((باطنيه )):
امام ششم شيعه فرزند پسرى داشت به نام ((اسماعيل )) (108) كه بزرگترين فرزندانش بود و در زمان حيات پدر وفات نمود و آن حضرت به مرگ اسماعيل استشهاد كرد حتى حاكم مدينه را نيز شاهد گرفت ، در اين باره جمعى معتقد بودند كه اسماعيل نمرده بلكه غيبت اختيار كرده است ! و دوباره ظهور مى كند و همان مهدى موعود است و استشهاد امام ششم به مرگ او يك نوع تعميد بوده كه از ترس منصور خليفه عباسى به عمل آورده است . و جمعى معتقد شدند كه امامت ، حق اسماعيل بود و با مرگ او پسرش ((محمد)) منتقل شد. و جمعى معتقد شدند اسماعيل با اينكه در حال حيات پدر درگذشت امام مى باشد و امامت پس از اسماعيل در ((محمد بن اسماعيل )) و اعقاب اوست .
دو فرقه اولى پس از اندك زمانى منقرض شدند ولى فرقه سوم تا كنون باقى هستند و انشعاباتى نيز پيدا كرده اند.
((اسماعيليه )) به طور كلى فلسفه اى دارند شبيه به فلسفه ستاره پرستان كه با عرفان هندى آميخته مى باشد و در معارف و احكام اسلام براى هر ظاهرى ، باطنى و براى هر تنزيلى ، تاءويلى قائلند. اسماعيليه معتقدند كه زمين هرگز خالى از حجت نمى شود و حجت خدا بر دو گونه است : ناطق و صامت ، ناطق ، ((پيغمبر)) و صامت ،((ولى و امام )) است كه وصى پيغمبر مى باشد و در هر حال حجت مظهر تمام ربوبيت است .
اساس حجت ، پيوسته روى عدد هفت مى چرخد به اين ترتيب كه يك نبى مبعوث مى شود كه داراى نبوت (شريعت ) و ولايت است و پس از وى هفت وصى داراى وصايت بوده و همگى داراى يك مقام مى باشند جز اينكه وصى هفتمين ، داراى نبوت نيز هست و سه مقام دارد:((نبوت و وصايت و ولايت )). باز پس از وى هفت وصى كه هفتمين داراى سه مقام مى باشد و به همين ترتيب .
مى گويند: آدم عليه السّلام مبعوث شد با نبوت و ولايت و هفت وصى داشت كه هفتمين آنان نوح و داراى نبوت و وصايت و ولايت بود و ابراهيم عليه السّلام وصى هفتمين نوح و موسى وصى هفتمين ابراهيم و عيسى وصى هفتمين موسى و محمد صلّى اللّه عليه و آله و سلّم وصى هفتمين عيسى و محمد بن اسماعيل وصى هفتمين محمد صلّى اللّه عليه و آله و سلّم به اين ترتيب محمد صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و على و حسين و على بن الحسين (امام سجاد)و محمد باقر و جعفر صادق و اسماعيل و محمد بن اسماعيل (امام دوم حضرت حسن بن على را امام نمى دانند) و پس از محمد بن اسماعيل ، هفت نفر از اعقاب محمد بن اسماعيل كه نام ايشان پوشيده و مستور است و پس از آن هفت نفر اولى از ملوك فاطميين مصر كه اول آنها ((عبيداللّه مهدى )) بنيانگذار سلطنت فاطميين مصر مى باشد.
اسماعيليه معتقدند كه علاوه بر حجت خدا، پيوسته در روى زمين دوازده نفر نقيب كه حواريين و خواص حجت اند وجود دارد ولى بعضى از شعب باطنيه (دروزيه )، شش نفر از نقباء را از ائمه مى گيرند و شش نفر از ديگران .
در سال 278 هجرى (چند سال قبل از ظهور عبيداللّه مهدى در آفريقا) شخصى خوزستانى ناشناسى كه هرگز نام و نشان خود را اظهار نمى كرد در حوالى كوفه پيدا شد. شخص نامبرده روزها را روزه مى گرفت و شبها را به عبادت مى گذرانيد و از دسترنج خود ارتزاق مى كرد و مردم را به مذهب اسماعيليه دعوت نمود. به اين وسيله مردم انبوهى را به خود گروانيد و دوازده نفر به نام نقباء از ميان پيروان خود انتخاب كرد و خود عزيمت شام كرده از كوفه بيرون رفت و ديگر از او خبرى نشد.
پس از مرد ناشناس ، ((احمد)) معروف به ((قرمط)) در عراق به جاى وى نشست و تعليمات باطنيه را منتشر ساخت و چنانكه مورخين مى گويند او نماز تازه اى را به جاى نمازهاى پنجگانه اسلام گذاشت و غسل جنابت را لغو و خمر را اباحه كرد و مقارن اين احوال ، سران ديگرى از باطنيه به دعوت قيام كرده گروهى از مردم را به دور خود گرد آوردند.
اينان براى جان و مال كسانى كه از باطنيه كنار بودند هيچگونه احترامى قائل نبودند و از اين روى در شهرهايى از عراق و بحرين و يمن و شامات نهضت راه انداخته خون مرم را مى ريختند و مالشان را به يغما مى بردند و بارها راه قافله حج را زده دهها هزار نفر از حجاج را كشتند و زاد و راحله شان را به يغما بردند.
((ابوطاهر قرمطى )) يكى از سران باطنيه كه در سال 311 بصره را مسخر ساخته و از كشتار و تاراج اموال مردم فروگذارى نكرد و در سال 317 با گروه انبوهى از باطنيه در موسم حج عازم مكه گرديد و پس از در هم شكستن مقاومت مختصر دولتيان ، وارد شهر مكه شد و مردم شهر و حجاج تازه وارد را قتل عام نمود و حتى در مسجدالحرام و داخل كعبه جوى خون روان ساخت . پيراهن كعبه را در ميان ياران خود قسمت نمود و درِ كعبه را كند و حجرالا سود را از جاى خود درآورده به يمن برد كه مدت 22 سال پيش قرامطه بود.
در اثر اين اعمال بود كه عامه مسلمين از باطنيه برائت كرده آنان را خارج از آيين اسلام شمردند و حتى ((عبيداللّه مهدى )) پادشاه فاطمى كه آن روزها در افريقا طلوع كرده ، خود را مهدى موعود و امام اسماعيليه معرفى مى كرد، از قرامطه بيزارى جست .
طبق اظهار مورخين ، مشخصه مذهبى باطنيه اين است كه احكام و مقررات ظاهرى اسلام را به مقامات باطنى و عرفانى تاءويل مى كنند و ظاهر شريعت را مخصوص كسانى مى دانند كه كم خرد و از كمال معنوى بى بهره بوده اند، با اين وصف گاهى برخى از مقررات از مقام امامتشان صادر مى شود.
نزاريه و مستعليه و دروزيه و مقنعه
عبيداللّه مهدى كه سال 296 هجرى قمرى در آفريقا طلوع كرد، به طريق اسماعيليه به امامت خود دعوت كرد و سلطنت فاطمى را تاءسيس نمود. پس از وى اعقابش مصر را دارالخلافه قرار داده تا هفت پشت بدون انشعاب ، سلطنت و امامت اسماعيليه را داشتند. پس از هفتمين كه مستنصر باللّه ، سعد بن على بود، دو فرزند وى ((نزار و مستعلى )) سر خلافت و امامت منازعه كردند و پس از كشمكش بسيار و جنگهاى خونين ، ((مستعلى )) غالب شد و برادر خود ((نزار)) را دستگير نموده زندانى ساخت تا مرد. در اثر اين كشمكش ، پيروان فاطميين دو دسته شدند:((نزاريه و مستعليه )).
الف - ((نزاريه )):
گروندگان به ((حسن صباح )) مى باشند كه وى از مقربان مستنصر بود و پس از مستنصر، براى طرفدارى كه از نزار مى نمود، به حكم مستعلى از مصر اخراج شد. وى به ايران آمده پس از چندى از قلعه الموت از توابع قزوين سر درآورد. قلعه الموت و چند قلعه ديگر مجاور را تسخير كرد و به سلطنت پرداخت . در آغاز كار به نزار دعوت كرد و پس از مرگ حسن (سال 518 هجرى قمرى ) ((بزرگ اميد رودبارى )) و پس از وى فرزندش ((كيامحمد)) به شيوه و آيين حسن صباح سلطنت كردند و پس از وى فرزندش ((حسن على ذكره السلام )) پادشاه چهارم الموتى ، روش حسن صباح را كه نزارى بود برگردانيده به باطنيه پيوست .
تا اينكه هلاكوخان مغول به ايران حمله كرد، وى قلاع اسماعيليه را فتح نمود و همه اسماعيليان را از دم شمشير گذرانيد، بناى قلعه ها را نيز با خاك يكسان ساخت و پس از آن در سال 1255 هجرى ، آقاخان محلاتى كه از نزاريه بود در ايران به محمد شاه قاجار ياغى شد و در قيامى كه در ناحيه كرمان نمود شكست خورده به بمبئى فرار كرد و دعوت باطنى نزارى را به امامت خود منتشر ساخت و دعوتشان تا كنون باقى است و نزاريه فعلاً ((آقا خانيه )) ناميده مى شوند.
ب - ((مستعليه )):
پيروان ((مستعلى )) فاطمى بودند كه امامتشان در خلفاى فاطميين مصر باقى ماند تا در سال 557 هجرى قمرى منقرض شدند و پس از چندى فرقه ((بهره )) در هند به همان مذهب ظهور كردند و تا كنون نيز مى باشند.
ج - ((دروزيه )):
طايفه دروزيه كه در جبال دروز شامات ساكنند در آغاز كار، پيروان خلفاى فاطميين مصر بودند تا در ايام خليفه ششم فاطمى به دعوت ((نشتگين دروزى )) به باطنيه ملحق شدند. دروزيه در ((اَلْحاكِمُ بِاللّهِ)) كه به اعتقاد ديگران كشته شده ، متوقف گشته مى گويند وى غيبت كرده و به آسمان بالا رفته ! و دوباره به ميان مردم خواهد برگشت !
د - ((مقنعه )):
در آغاز پيروان ((عطاء مروى )) معروف به ((مقنع )) بودند كه طبق اظهار مورخين از اتباع ابومسلم خراسانى بوده است و پس از ابومسلم ، مدعى شد كه روح ابومسلم در وى حلول نموده است و پس از چندى دعوى پيغمبرى و سپس دعوى خدايى كرد! و سرانجام در سال 162 در قلعه كيش از بلاد ماوراءالنهر به محاصره افتاد و چون به دستگيرى و كشته شدن خود يقين نمود، آتش روشن كرده با چند تن از پيروان خود داخل آتش شده و سوخت . پيروان ((عطاء مقنع )) پس از چندى مذهب اسماعيليه را اختيار كرده و به فرقه باطنيه ملحق شدند.
سبب جدا شدن اقليت شيعه از اكثريت سنى و بروز اختلاف
هواخواهان و پيروان على عليه السّلام نظر به مقام و منزلتى كه آن حضرت پيش پيغمبر اكرم صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و صحابه و مسلمانان داشت مسلم مى داشتند كه خلافت و مرجعيت پس از رحلت پيغمبر اكرم از آن على عليه السّلام مى باشد و ظواهر اوضاع و احوال نيز جزء حوادثى كه در روزهاى بيمارى پيغمبر اكرم صلّى اللّه عليه و آله و سلّم به ظهور پيوست (20) نظر آنان را تاءييد مى كرد.
ولى برخلاف انتظار آنان درست در حالى كه پيغمبر اكرم رحلت فرمود و هنوز جسد مطهرش دفن نشده بود و اهل بيت و عده اى از صحابه سرگرم لوازم سوگوارى و تجهيزاتى بودند خبر يافتند عده اى ديگر - كه بعدا اكثريت را بردند - با كمال عجله و بى آنكه با اهل بيت و خويشاوندان پيغمبر اكرم و هوادارانشان مشورت كنند و حتى كمترين اطلاعى بدهند،از پيش خود در قيافه خيرخواهى ، براى مسلمانان خليفه معين نموده اند و على و يارانش را در برابر كارى انجام يافته قرار داده اند (21) . على عليه السّلام و هواداران او مانند عباس و زبير و سلمان و ابوذر و مقداد و عمار پس از فراغ از دفن پيغمبر اكرم صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و اطلاع از جريان امر در مقام انتقاد برآمده به خلافت انتخابى و كارگردانان آن اعتراض نموده اجتماعاتى نيز كرده اند ولى پاسخ شنيدند كه صلاح مسلمانان در همين بود (22) .
اين انتقاد و اعتراف بود كه اقليتى را از اكثريت جدا كرد و پيروان على عليه السّلام را به همين نام ((شيعه على )) به جامعه شناسانيد و دستگاه خلافت نيز به مقتضاى سياست وقت ، مراقب بود كه اقليت نامبرده به اين نام معروف نشوند و جامعه به دو دسته اقليّت و اكثريت منقسم نگردد بلكه خلافت را اجماعى مى شمردند و معترض را متخلف از بيعت و متخلف از جماعت مسلمانان مى ناميدند و گاهى با تعبيرات زشت ديگر ياد مى كردند (23) .
البته شيعه همان روزهاى نخستين ، محكوم سياست وقت شده نتواست با مجرد اعتراض ، كارى از پيش ببرد و على عليه السّلام نيز به منظور رعايت مصلحت اسلام و مسلمين و نداشتن نيروى كافى دست به يك قيام خونين نزد، ولى جمعيت معترضين از جهت عقيده تسليم اكثريت نشدند و جانشينى پيغمبر اكرم صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و مرجعيت علمى را حق طلق على عليه السّلام مى دانستند (24) و مراجعه علمى و معنوى را تنها به آن حضرت روا مى ديدند و به سوى او دعوت مى كردند (25) .
دو مسئله جانشينى و مرجعيت علمى
((شيعه )) طبق آنچه از تعاليم اسلامى به دست آورده بود معتقد بود كه آنچه براى جامعه در درجه اول اهميّت است ، روشن شدن تعاليم اسلام و فرهنگ دينى است (26) و در درجه تالى آن ، جريان كامل آنها در ميان جامعه مى باشد.
و به عبارت ديگر
اولاً :
افراد جامعه به جهان و انسان با چشم واقع بينى نگاه كرده ، وظايف انسانى خود را (به طورى كه صلاح واقعى است ) بدانند و بجا آورند اگر چه مخالف دلخواهشان باشد.
ثانيا :
يك حكومت دينى نظم واقعى اسلامى را در جامعه حفظ و اجرا نمايد و به طورى كه مردم كسى را جز خدا نپرستند و از آزادى كامل و عدالت فردى و اجتماعى برخوردار شوند، و اين دو مقصود به دست كسى بايد انجام يابد كه عصمت و مصونيت خدايى داشته باشد و گرنه ممكن است كسانى مصدر حكم يا مرجع علم قرار گيرند كه در زمينه وظايف محوله خود، از انحراف فكر يا خيانت سالم نباشند و تدريجا ولايت عادله آزاديبخش اسلامى به سلطنت استبدادى و ملك كسرايى و قيصرى تبديل شود و معارف پاك دينى مانند معارف اديان ديگر دستخوش تحريف و تغيير دانشمندان بلهوس و خودخواه گردد و تنها كسى كه به تصديق پيغمبر اكرم در اعمال و اقوال خود مصيب و روش او با كتاب خدا و سنت پيغمبر مطابقت كامل داشت همان على عليه السّلام بود (27) .
و اگر چنانچه اكثريت مى گفتند قريش با خلافت حقه على مخالف بودند، لازم بود مخالفين را بحق وادارند و سركشان را به جاى خود بنشانند چنانكه با جماعتى كه در دادن زكات امتناع داشتند، جنگيدند و از گرفتن زكات صرفنظر نكردند نه اينكه از ترس مخالفت قريش ، حق را بكشند.
آرى آنچه شيعه را از موافقت با خلافت انتخابى بازداشت ، ترس از دنباله ناگوار آن يعنى فساد روش حكومت اسلامى و انهدام اساس تعليمات عاليه دين بود، اتفاقا جريان بعدى حوادث نيز اين عقيده (يا پيش بينى ) را روز به روز روشنتر مى ساخت و در نتيجه شيعه نيز در عقيده خود استوارتر مى گشت و با اينكه در ظاهر با نفرات ابتدائى انگشت شمار خود به هضم اكثريت رفته بود و در باطن به اخذ تعاليم اسلامى از اهل بيت و دعوت به طريقه خود، اصرار مى ورزيدند در عين حال براى پيشرفت و حفظ قدرت اسلام ، مخالفت علنى نمى كردند و حتى افراد شيعه ، دوش به دوش اكثريت به جهاد مى رفتند و در امور عامه دخالت مى كردند و شخص على عليه السّلام در موارد ضرورى ، اكثريت را به نفع اسلام راهنمايى مى نمود (28) .
روش سياسى خلافت انتخابى و مغايرت آن با نظر شيعه
((شيعه )) معتقد بود كه شريعت آسمانى اسلام كه مواد آن در كتاب خدا و سنت پيغمبر اكرم روشن شده تا روز قيامت به اعتبار خود باقى و هرگز قابل تغيير نيست (29) و حكومت اسلامى با هيچ عذرى نمى تواند از اجراى كامل آن سرپيچى نمايد، تنها وظيفه حكومت اسلامى اين است كه با شورا در شعاع شريعت به سبب مصلحت وقت ، تصميماتى بگيرد ولى در اين جريان ، به علت بيعت سياست آميز شيعه و همچنين از جريان حديث دوات و قرطاس كه در آخرين روزهاى بيمارى پيغمبر اكرم اتفاق افتاد، پيدا بود كه گردانندگان و طرفداران خلافت انتخابى معتقدند كه كتاب خدا مانند يك قانون اساسى محفوظ بماند ولى سنت و بيانات پيغبمر اكرم را در اعتبار خود ثابت نمى دانند بلكه معتقدند كه حكومت اسلامى مى تواند به سبب اقتضاى مصلحت ، از اجراى آنها صرفنظر نمايد. و اين نظر با روايتهاى بسيارى كه بعدا در حق صحابه نقل شد (صحابه مجتهدند و در اجتهاد و مصلحت بينى خود اگر اصابت كنند ماءجور و اگر خطا كنند معذور مى باشند) تاءييد گرديد و نمونه بارز آن وقتى اتفاق افتاد كه خالد بن وليد يكى از سرداران خليفه ، شبانه در منزل يكى از معاريف مسلمانان ((مالك بن نويره )) مهمان شد و مالك را غافلگير نموده ، كشت و سرش را در اجاق گذاشت و سوزانيد و همان شب با زن مالك همبستر شد! و به دنبال اين جنايتهاى شرم آور، خليفه به عنوان اينكه حكومت وى به چنين سردارى نيازمند است ، مقررات شريعت را در حق خالد اجرا نكرد (30) !!
و همچنين خمس را از اهل بيت و خويشان پيغمبر اكرم بريدند (31) و نوشتن احاديث پيغمبر اكرم بكلى قدغن شد و اگر در جايى حديث مكتوب كشف يا از كسى گرفته مى شد آن را ضبط كرده مى سوزانيدند (32) و اين قدغن در تمام زمان خلفاى راشدين تا زمان خلافت عمر بن عبدالعزيز خليفه اموى (99 - 102) استمرار داشت (33) و در زمان خلافت خليفه دوم (13 - 25 ق ) اين سياست روشنتر شد و در مقام خلافت ، عده اى از مواد شريعت را مانند حج تمتع و نكاح متعه و گفتن ((حى على خيرالعمل )) در اذان نماز ممنوع ساخت (34) و نفوذ سه طلاق را داير كرد و نظاير آنها (35) .
در خلافت وى بود كه بيت المال در ميان مردم با تفاوت تقسيم شد (36) كه بعدا در ميان مسلمانان اختلاف طبقاتى عجيب و صحنه هاى خونين دهشتناكى به وجود آورد و در زمان وى معاويه در شام با رسومات سلطنتى كسرى و قيصر حكومت مى كرد و خليفه او را كسراى عرب مى ناميد و متعرض حالش نمى شد.
خليفه دوم به سال 23 هجرى قمرى به دست غلامى ايرانى كشته شد و طبق راءى اكثريت شوراى شش نفرى كه به دستور خليفه منعقد شد، خليفه سوم زمام امور را به دست گرفت . وى در عهد خلافت خود خويشاوندان اموى خود را بر مردم مسلط ساخته در حجاز و عراق و مصر و ساير بلاد اسلامى زمام امور را به دست ايشان سپرد (37) ايشان بناى بى بندوبارى گذاشته آشكارا به ستم و بيداد و فسق و فجور و نقض قوانين جاريه اسلامى پرداختند، سيل شكايتها از هر سوى به دارالخلافه سرازير شد، ولى خليفه كه تحت تاءثير كنيزان اموى خود و خاصه مروان بن حكم (38) قرار داشت ، به شكايتهاى مردم ترتيب اثر نمى داد بلكه گاهى هم دستور تشديد و تعقيب شاكيان را صادر مى كرد (39) و بالا خره به سال 35 هجرى ، مرد6م بر وى شوريدند و پس از چند روز محاصره و زد و خورد، وى را كشتند.
خليفه سوم در عهد خلافت خود حكومت شام را كه در راءس آن از خويشاوندهاى اموى او معاويه قرار داشت ، بيش از پيش تقويت مى كرد و در حقيقت سنگينى خلافت ، در شام متمركز بود و تشكيلات مدينه كه دارالخلافه بود جز صورتى در بر نداشت (40) خلافت خليفه اول با انتخاب اكثريت صحابه و خليفه دوم با وصيت خليفه اوّل و خليفه سوم با شوراى شش نفرى كه اعضا و آيين نامه آن را خليفه دوم تعيين و تنظيم كرده بود، مستقر شد. و روى هم رفته سياست سه خليفه كه 25 سال خلافت كردند در اداره امور اين بود كه قوانين اسلامى بر طبق اجتهاد و مصلحت وقت كه مقام خلافت تشخيص دهد، در جامعه اجرا شود و در معارف اسلامى اين بود كه تنها قرآن بى اينكه تفسير شود يا مورد كنجكاوى قرار گيرد خوانده شود و بيانات پيغمبر اكرم صلّى اللّه عليه و آله و سلّم (حديث ) بى اينكه روى كاغذ بيايد روايت شود و از حدود زبان و گوش تجاوز نكند.
كتابت ، به قرآن كريم انحصار داشت و در حديث ممنوع بود (41) پس از جنگ يمامه كه در سال دوازده هجرى قمرى خاتمه يافت و گروهى از صحابه كه قارى قرآن بودند در آن جنگ كشته شدند، عمر بن الخطاب به خليفه اول پيشنهاد مى كند كه آيات قرآن در يك مصحف جمع آورى شود، وى در پيشنهاد خود مى گويد اگر جنگى رخ دهد و بقيه حاملان قرآن كشته شوند، قرآن از ميان ما خواهد رفت ، بنابراين ، لازمست آيات قرآنى را در يك مصحف جمع آورى كرده به قيد كتابت در بياوريم (42) ، اين تصميم را در باره قرآن كريم گرفتند با اينكه حديث پيغمبر اكرم صلّى اللّه عليه و آله و سلّم كه تالى قرآن بود نيز با همان خطر تهديد مى شد و از مفاسد نقل به معنا و زياده و نقيصه و جعل و فراموشى در امان نبود ولى توجهى به نگهدارى حديث نمى شد بلكه كتابت آن ممنوع و هرچه به دست مى افتاد سوزانيده مى شد تا در اندك زمانى كار به جايى كشيد كه در ضروريات اسلام مانند نماز، روايات متضاد به وجود آمد و در ساير رشته هاى علوم در اين مدت قدمى برداشته نشد و آنهمه تقديش و تمجيد كه در قرآن و بيانات پيغمبر اكرم نسبت به علم و تاءكيد و ترغيب در توسعه علوم وارد شده بى اثر ماند و اكثريت مردم سرگرم فتوحات پى در پى اسلام و دلخوش به غنايم فزون از حد كه از هر سو به جزيرة العرب سرازير مى شد، بودند و ديگر عنايتى به علوم خاندان رسالت كه سرسلسله شان على عليه السّلام بود و پيغمبر اكرم صلّى اللّه عليه و آله و سلّم او را آشناترين مردم به معارف اسلام و مقاصد قرآن معرفى كرده بود نشد، حتى در قضيه جمع قرآن (با اينكه مى دانستند پس از رحلت پيغمبر اكرم صلّى اللّه عليه و آله و سلّم مدتى در كنج خانه نشسته و مصحف را جمع آورى نموده است ) وى را مداخله ندادند حتى نام او را نيز به زبان نياوردند (43) .
اينها و نظاير اينها امورى بود كه پيروان على عليه السّلام را در عقيده خود راسختر و نسبت به جريان امور، هشيارتر مى ساخت و روز به روز بر فعاليت خود مى افزودند. على نيز كه دستش از تربيت عمومى مردم كوتاه بود به تربيت خصوصى افراد مى پرداخت .
در اين 25 سال ، سه تن از چهار نفر ياران على عليه السّلام كه در همه احوال در پيروى او ثابت قدم بودند (سلمان فارسى و ابوذر غفارى و مقداد) در گذشتند ولى جمعى از صحابه و گروه انبوهى از تابعين در حجاز و يمن و عراق و غير آنها در سلك پيروان على درآمدند و در نتيجه پس از كشته شدن خليفه سوم ، از هر سوى به آن حضرت روى نموده و به هر نحو بود با وى بيعت كردند و وى را براى خلافت برگزيدند.
از گناه در تنهایی بترس زیرا شاهد خود حاکم است.
معصوم علیه السلام
آغاز پيدايش شيعه و كيفيت آن
آغاز پيدايش ((شيعه )) را كه براى اولين بار به شيعه على عليه السّلام (اولين پيشوا از پيشوايان اهل بيت عليهم السّلام ) معروف شدند، همان زمان حيات پيغمبر اكرم بايد دانست و جريان ظهور و پيشرفت دعوت اسلامى در 23 سال زمان بعثت ، موجبات زيادى در بر داشت كه طبعا پيدايش چنين جمعيتى را در ميان ياران پيغمبر اكرم صلّى اللّه عليه و آله و سلّم ايجاب مى كرد (9) .
الف :
پيغمبراكرم در اولين روزهاى بعثت كه به نص قرآن ماءموريت يافت كه خويشان نزديكترخود را به دين خود دعوت كند (10) صريحا به ايشان فرمود كه هر يك از شما به اجابت دعوت من سبقت گيرد، وزير و جانشين و وصى من است . على عليه السّلام پيش از همه مبادرت نموده اسلام را پذيرفت و پيغمبراكرم ايمان او را پذيرفت و وعده هاى خود را (11) تقبل نمود و عادتا محال است كه رهبر نهضتى در اولين روز نهضت و قيام خود يكى از ياران نهضت را به سمت وزيرى و جانشينى به بيگانگان معرفى كند، ولى به ياران و دوستان سرتاپا فداكار خود نشناساند يا تنها او را با امتياز وزيرى و جانشينى بشناسد و بشناساند ولى در تمام دوره زندگى و دعوت خود، او را از وظايف وزيرى معزول و احترام مقام جانشينى او را ناديده گرفته و هيچگونه فرقى ميان او و ديگران نگذارد.
ب :
پيغمبراكرم صلّى اللّه عليه و آله و سلّم به موجب چندين روايت مستفيض و متواتر - كه سنى و شيعه روايت كرده اند - تصريح فرموده كه على (12) عليه السّلام در قول و فعل خود از خطا و معصيت مصون است ، هر سخنى كه گويد و هر كارى كه كند با دعوت دينى مطابقت كامل دارد و داناترين (13) مردم است به معارف و شرايع اسلام .
ج :
على عليه السّلام خدمات گرانبهايى انجام داده و فداكاريهاى شگفت انگيزى كرده بود؛ مانند خوابيدن در بستر پيغمبر اكرم در شب هجرت (14) و فتوحاتى كه در جنگهاى بدر و اُحد و خندق و خيبر به دست وى صورت گرفته بود كه اگر پاى وى در يكى از اين وقايع در ميان نبود، اسلام و اسلاميان به دست دشمنان حق ، ريشه كن شده بودند (15) .
د :
جريان ((غدير خم )) كه پيغمبر اكرم صلّى اللّه عليه و آله و سلّم در آنجا على عليه السّلام را به ولايت عامه مردم نصب و معرفى كرده و او را مانند خود متولى قرار داده بود (16) .
بديهى است اين چنين امتيازات و فضائل اختصاصى ديگر كه مورد اتفاق همگان بود (17) و علاقه مفرطى (18) كه پيغمبراكرم به على عليه السّلام داشت ، طبعا عده اى از ياران پيغمبر اكرم را كه شيفتگان فضيلت و حقيقت بودند بر اين واميداشت كه على عليه السّلام را دوست داشته به دورش گرد آيند و از وى پيروى كنند؛ چنانكه عده اى را بر حسد و كينه آن حضرت وامى داشت .
گذشته از همه اينها نام ((شيعه على )) و ((شيعه اهل بيت )) در سخنان پيغمبر اكرم صلّى اللّه عليه و آله و سلّم بسيار ديده مى شود (19) .
- دين :
ترديد نيست در اينكه هر يك از افراد انسان در زندگى طبعا به همنوعان خود گراييده در محيط اجتماع و زندگى دسته جمعى اعمالى انجام مى دهد و كارهايى كه انجام مى دهد از همديگر بيگانه و بى رابطه نيستند و اعمال گوناگون وى مانند خوردن و نوشيدن و خواب و بيدارى و گفتن و شنيدن و نشستن و راه رفتن و اختلاطها و معاشرتها در عين حال كه صورتا از همديگر جدا و متميز مى باشند با همديگر ارتباط كامل دارند، هر كارى را در هر جا و به دنبال هر كار ديگر نمى شود كرد بلكه حسابى در كار است .
پس اعمالى كه انسان در مسير زندگى انجام مى دهد تحت نظامى است كه از آن تخطى نمى كند و در حقيقت از يك نقطه مشخصى سرچشمه مى گيرد و آن اين است كه انسان مى خواهد يك زندگى سعادتمندانه داشته باشد كه در آن تا مى تواند كامروا بوده به خواسته و آرزوهاى خود برسد. و به عبارت ديگر: تا مى تواند نيازمنديهاى خود را از جهت بقاى وجود، به طور كاملترى رفع نمايد.
و از اينجاست كه انسان پيوسته اعمال خود را به مقررات و قوانينى كه بدلخواه خود وضع كرده يا از ديگران پذيرفته ، تطبيق مى كند و روش معينى در زندگى خود اتخاذ مى نمايد، براى تهيه وسائل زندگى كار مى كند؛ زيرا تهيّه وسائل زندگى را يكى از مقررات مى داند، براى التذاذ ذايقه و رفع گرسنگى و تشنگى ، غذا مى خورد و آب مى آشامد؛ زيرا خوردن و آشاميدن را براى بقاى سعادتمندانه خود ضرورى مى شمرد و به همين قرار...
قوانين و مقررات نامبرده كه در زندگى انسان حكومت مى كند به يك اعتقاد اساسى استوارند و انسان در زندگى خود به آن تكيه داده است و آن تصورى است كه انسان از جهان هستى كه خود نيز جزئى از آن است دارد و قضاوتى است كه در حقيقت آن مى كند و اين مسئله با تاءمل در افكار مختلفى كه مردم در حقيقت جهان دارند بسيار روشن است ،
كسانى كه جهان هستى را همين جهان مادى محسوس و انسان را نيز پديده اى صد در صد مادى (كه با دميده شدن حيات پيدا و با مرگ نابود مى شود) مى دانند روش شان در زندگى اين است كه خواسته هاى مادى و لذايذ چند روزه دنيوى خود را تاءمين كنند و همه مساعى شان در اين راه مبذول است كه شرايط و عوامل طبيعت را براى خود رام سازند.
و كسانى كه مانند عامه بت پرستان جهان طبيعت را آفريده خدائى بالاتر از طبيعت مى داند كه جهان بويژه انسان را آفريده و غرق نعمتهاى گوناگون خود ساخت تا از نيكيهاى وى برخوردار شوند، اينان برنامه زندگى را طورى تنظيم مى كنند كه خشنودى خدا را جلب كنند و موجبات خشم او را فراهم نياورند چه اگر خدا را خشنود كنند نعمت خود را برايشان فراوان و پاينده گرداند و اگر خشمگين سازند نعمت خود را از دستشان خواهد گرفت .
و كسانى كه علاوه بر ايمان تنها به خدا براى انسان زندگانى جاودانى قائل بوده او را مسئول خوب و بد اعمالش مى دانند و در نتيجه روز بازخواست و پاداش (روز قيامت ) اثبات مى كنند مانند مجوس و يهود و نصارا و مسلمين ، در زندگى خود راهى را مى خواهند بپيمايند كه اين اصل اعتقادى در آن مراعات شود و سعادت اين سرا و آن سرا را تاءمين نمايد.
مجموع اين اعتقاد و اساس (اعتقاد در حقيقت انسان و جهان ) و مقررات متناسب با آن كه در مسير زندگى مورد عمل قرار مى گيرد، ((دين )) ناميده مى شود و اگر انشعاباتى در دين پيدا شود، هر شعبه را ((مذهب )) مى نامند مانند مذهب تسنن و مذهب تشيع در اسلام و مذهب ملكانى و مذهب نسطورى در مسيحيت .
بنابر آنچه گذشت ، هرگز انسان (اگر چه به خدا نيز معتقد نباشد) از دين (برنامه زندگى كه بر اصل اعتقادى استوار است ) مستغنى نيست ،
((پس دين همان روش زندگى است و از آن جدايى ندارد)).
قرآن كريم معتقد است كه بشر از ((دين )) گريزى ندارد و آن راهى است كه خداى متعال براى بشرباز كرده كه با پيمودن آن به وى برسند منتها امر كسانى كه دين حق (اسلام ) را پذيرفته به راستى راه خدا را مى پيمايند و كسانى كه دين حق را نپذيرفته اند راه خدا را كج كرده عوضى گرفته اند (5) .
2 - اسلام :
اسلام در لغت به معناى تسليم و گردن نهادن است و قرآن كريم دينى را كه به سوى آن دعوت مى كند از اين روى اسلام ناميده كه برنامه كلى آن تسليم شدن انسان است به خداى جهان و جهانيان (6) كه در اثر اين تسليم پرستش نكند جز خداى يگانه را و طاعت نكند جز فرمان او را؛ چنانكه قرآن كريم خبر مى دهد اولين كسى كه اين دين را ((اسلام )) و پيروان آن را ((مسلمان )) ناميد، حضرت ابراهيم - عليه السلام - بود (7) .
3 - شيعه :
شيعه كه در اصل لغت به معناى پيرو مى باشد به كسانى گفته مى شود كه جانشينى پيغمبر اكرم صلّى اللّه عليه و آله و سلّم را حق اختصاصى خانواده رسالت مى دانند و در معارف اسلام پيرو مكتب اهل بيت مى باشند (8) .
برادران و خواهران گرامی در این ماه عزیز از همه
التماس دعا دارم
یا علی (ع)
ماهي كه در آن باب لطف خدا باز مي شود
باسالروز جشن ميلاد تو آغاز مي شود
ميلاد باقرالعلوم(ع) گرامي باد.
اين الرجبيون

از فاطمه(س) اكتفا به نامش نكنيد
نشناخته توصيف مقامش نكنيد
هركس كه در او محبت زهرا(س) نيست
علامه اگر هست سلامش نكنيد
سفارشات پیامبر صلوات الله علیه به حضرت امیر المومنین علیه السلام
ای علی! محبوبترین کردار نزد خداوندگار سه چیز است: آن کس که واجبات الهی را انجام دهد، از عابدترین مردم به شمار آید و آن کس که از محرمات الهی بپرهیزد، از پارساترین مردم گردد و آن کس که به روزی مقدر شده از جانب خداوند قانع باشد، از ثروتمندترین مردم محسوب شود.
ای علی! سه عمل از اخلاق نیک است: کسی که با تو قطع رابطه کرده، دوباره با او رابطه برقرار سازی و کسی که از تو دریغ ورزیده، به او بخشش نمایی و کسی که بر تو ستم روا داشته، عفوش کنی.
ای علی! سه چیز نجات بخش است: نگهداری از زبانت، گریه و زاری بر لغزش هایت و خانه ات را پناهگاه خود ساختن «نشستن در خانه هنگام فتنه»
ای علی! سرآمد اخلاق سه خصلت است: از جانب خود درباره دیگران انصاف دادن، مال را با برادر ایمانی در میان نهادن همیشه و همه حال به یاد خدا بودن.
ای علی! سه چیز از زینت های الهی اند: مردی که به خاطر خدا به دیدار و زیارت برادر مومنش برود، پس چنین کسی زائر خداست و بر خداست که زائر خود را گرامی دارد و هر چه درخواست نمود به او عطا نماید؛ دیگر مردی که نماز گزارد و تعقیبات آن را ادامه دهد تا نماز دیگر فرا رسد، پس چنین شخصی میهمان خداست و بر خداست که میهمانش را گرامی دارد؛ دیگری کسی است که به حج و عمره رود که چنین فردی هم، وارد بر خدا به شمار می آید و اِکرامش بر خدا لازم میباشد.
سايه مادر از سر حسنين كم ميشود
و علي تنهاي تنها ميشود
واي از آن يتيمي و واويلا از اين غربت دو
چندان
و خوش به حال مادر كه راحت شد
انا لله و انا الیه راجعون
با تأسف و تأثر فراوان از ارتحال فقیه مجاهد مرحوم مغفور حضرت آیتالله آقای فاضللنكرانی رضواناللهتعالیعلیه اطلاع یافتم.
این ضایعهئی سنگین برای حوزهی علمیه و ملت شریف ایران است.
حوزهی علمیه یكی از اسطوانههای علمی و تحقیقی و یكی از استادان برجستهی خود، و ملت ایران یكی از مراجع تقلید انقلابی و بیدار و پرتحرك خود را از دست داد. ایشان در سالهای طولانیِ دوران اختناق در شمار برجستگانی از حوزهی علمیهی قم بودند كه در میدانهای گوناگون مبارزات حضور داشته و رنج تبعید را به جان خریدند، و پس از پیروزی انقلاب از جملهی روحانیون نامداری بودند كه نقشهای مهمی در همهی موارد حساس ایفاء نمودند. رحمت خدا بر ایشان باد.
اینجانب این مصیبت بزرگ را به حضرت بقیهالله ارواحنافداه و به مراجع عظام و علمای اعلام و فضلاء و طلاب حوزهی مباركه و به عموم ملت ایران تسلیت میگویم. همچنین به خانوادهی مكرّم و آقازادگان ارجمند و دیگر بازماندگان و منسوبان ایشان عرض تسلیت كرده، تسلّا و صبر آنان را از خداوند متعال مسألت مینمایم.
سیّدعلی خامنهای
26/خرداد/1386
دقايقي قبل از ساعت ۹ شب بود و ناگهان انگشتانم برروي كنترل تلويزيون چرخيد و شبكه يك را نشانه رفت ولي اي كاش دروغ باشد در كنار صفحه عكس مرجع بزرگي از شيعيان بود كه چندي قبل در بيمارستان بود و حال مساعدي نداشت آري تصوير حضرت آيت الله العظمي فاضل لنكراني بود و در زير عكس عبارت رحمه الله عليه ذكر شده بود .ناگهان بقول معروف بادم خوابيد و وارفتم مگر مي شود خدايا هنوز به او در حوزه ها و كوچه بازارها نياز بود . اما اين حرفها فايده نداشت و او به جوار رحمت الهي پر كشيده بود .

رحلت اين عالم وارسته را به حضرت بقيه الله روحي و ارواح العالمين لتراب مقدمه الفداه و نائب بر حق ايشان حضرت آقا و همه ي دوستداران و مقلدان ايشان و بالاخص بيت مكرم ايشان تسليت مي گويم .
اميدوارم در روز محشر ايشان شفيع ما گردند انشاالله
مگذار کند گریه حسینم (ع) زینب(س)
در خانه ی من تو خانه داری زین پس
جان تو و جان حسنینم (ع)زینب(س)
.........................................................................................
ای جان علی (ع)چرا زجان سیر شدی
نگذشته زمانی که زمینگیر شدی
ددیدم که سفید گشته موی سیهت
زهرای جوان(س)من چرا پیر شدی
السلام علیک ایتها الصدیقه الشهیده(س)
ابتدای خلقت حق بوی گل یاس بود
ای که بر بستی به کوچه راه را بر فاطمه (س)
گردنت را می شکست آنجا اگر عباس(ره)بود
السلام علیک یا فاطمه الزهرا(س)
زنی که اگر مرد بود به جای رسول الله بود.
حضرت امام (ره)
اللهم العن جبت والطاغوت

بیا امید دلم مهدیم دگر مگذار
که بیش از این کنند هتک مرا
رفتی تو و سوخت از غمت بنیادم
داغ تو براورد زجان فریادم
زان خاطره ها کز تو بخاطر دارم
یا فاطمه هرگز نروی از یادم
.....................................................................
ای جان امیرالمومنین یا زهرا
برخیز به حال من ببین یازهرا
دیگر نبود قنفذی و ضرب دری
آسوده بخواب بعد از این یا زهرا
.....................................................................
از داغ تو اشک غم فشاندن سخت است
بر پیکر تو نماز خواندن سخت است
جز خانه نشینی نبود چاره ولی
در خانه ی بی فاطمه ماندن سخت است
امام علىعليه السلام : إنَّ فاطِمَةَعليها السلام لَم تَزَل مَظلُومَةً ،
مِن حَقِّها مَمنُوعَةً وعَن مِيراثِها مَدفُوعَةً
فاطمهعليها السلام همواره مظلوم و از حق و ميراث خود محروم
بود
الأمالى، طوسى ، ص 155
مادر ما مادر تموم عالمه
فاطمیه مادر ماه محرمه
![]()
از سخنان مرحوم دولابی(ره)
عـنــایـات حـسیـنی عـلـیه الـسـلام
در ایام جوانی همراه پدرم به نجف اشرف مشرف شده بودم، به شدت تشنه علوم و معارف دینی بودم. با تمام وجود خواستار این بودم که در نجف بمانم و در حوزه تحصیل کنم ولی پدرم که مُسِن بود و جز من پسر دیگری که بتواند در کارها به او کمک کند نداشت، با ماندنم در نجف موافق نبود. در حرم امیرالمومنین علیه السلام به حضرت التماس میکردم که ترتیبی بدهد که در نجف بمانم و درس بخوانم و آن قدر سینه ام را به ضریح حضرت فشار دادم و مالیدم که موهای سینه ام کَنده و تمام سینه ام زخم شده بود. حالم به گونه ای بود که احتمال نمی دادم به ایران برگردم. به خود می گفتم یا در نجف می مانم و مشغول تحصیل میشوم و یا اگر مجبور به بازگشت شوم همین جا جان میدهم و میمیرم. با علماء نجف هم مشکلم را در میان گذاشتم تا مجوزی برای ماندن در نجف از آنها بگیرم. به من گفتند که وظیفه تو این است که رضای پدرت را تامین کنی و برای کمک به او به ایران بازگردی. در نتیجه نه التماسم به حضرت امیرالمومنین علیه السلام کاری از پیش بُرد و نه متوسل شدنم به علماء مرا به خواسته ام رساند. تا اینکه با همان حال منقلب همراه پدرم به کربلا مشرف شدیم. در حرم حضرت ابا عبد الله علیه السلام در بالا سر ضریح حضرت همه چیز حل شد و آن التهاب فرو نشست و کاملاً آرام شدم، به طوری که هنگام مراجعت به ایران حتی جلوتر از پدرم و بدون هرگونه ناراحتی به راه افتادم و به ایران بازگشتم. در ایران اولین کسانی که برای دیدن من به عنوان زائر عتبات به منزل ما آمدند دو نفر آقا سید بودند. آنها را به اتاق راهنمایی کردم و خودم برای آوردن وسائل پذیرایی رفتم. وقتی داشتم به اتاق بر می گشتم جلوی اتاق پرده ها کنار رفت و حالت مُکاشفه ای به من دست داد و در حالی که سفره به دستم بود حدود بیست دقیقه در جای خود ثابت ماندم. دیدم بالای سر ضریح امام حسین علیه السلام هستم و به من حالی کردند که آنچه را می خواستی از حالا به بعد تحویل بگیر. آن دو آقا سید با یکدیگر صحبت میکردند و می گفتند او در حال خلسه است. از همان جا شروع شد، آن اتاق شد بالای سر ضریح حضرت و تا سی سال عزا خانه ابا عبدالله علیه السلام بود و اشخاصی که به آنجا می آمدند بی آنکه لازم باشد ذکر مصیبتی بکند می گریستند. در اثر عنایت حضرت ابا عبدالله علیه السلام کار به گونه ای بود که خیلی از بزرگان مثل مرحوم حاج ملا آقا جان، مرحوم آیت الله شیخ محمد تقی بافقی، مرحوم آیت الله شاه آبادی بدون اینکه من به دنبال آنها بروم و از آنها التماس و درخواست کنم با علاقه خودشان به آنجا آمدند. بعد از آن مکاشفه به ترتیب به چهار نفر برخوردم که مرا دست به دست به یکدیگر تحویل دادند. اولین فرد آیت الله سید محمد شریف شیرازی بود. همراه او بودم تا اینکه مرحوم شد. وقتی جنازه او را به حرم حضرت عبدالعظیم بردیم، آیت الله شیخ محمد تقی بافقی آمد و بر او نماز خواند. من که دیدم شیخ هم بر عزیزم نماز خواند و هم از مرحوم شیرازی قشنگ تر است جذب او شدم، به گونه ای که حتی همراه جنازه به قم نرفتم، خانه شیخ را پیدا کردم شیخ محمد تقی بافقی مرتبط بودم تا اینکه او هم مرا تحویل آیت الله غلامعلی قمی مقلب به تنوماسی داد. من هم که او را قشنگ تر دیدم از آن پس همراه وی بودم، در همین ایام با آیت الله شاه آبادی، آشنا و دوست شدم و با وی نیز ارتباط داشتم. تا اینکه بالاخره به نفر چهارم آیت الله شیخ محمد جواد انصاری همدانی که شخص و طریق بود برخوردم. او با سایرین متفاوت بود. چنین کسی از پوسته بشری خارج شده و آزاد است و هر ساعتی در جایی از عالم است. او در وادی توحید به سر میبرد، یک استوانه نور است که از عرش تا طبقات زمین امتداد دارد و نور همه اهل بیت در آن میله نور قابل وصول است. اول اهل عبادت، مسجد رفتن، محراب ساختن و امام جماعت بردن بودم. بعد اهل توسل به اهل بیت و گریه و عزاداری و اقامه مجالس ذکر اهل بیت شدم تا اینکه در پایان به شخص برخوردم و به او دل دادم و از وادی توحید سر در آورد. خداوند لطف فرمود و در هر یک از کلاسها افراد برجسته و ممتاز آن کلاس را به من نشان داد، ولی کاری کرد که هیچ جا متوقف نشدم، بلکه تماشا کردم و بهره بردم و عبور کردم تا به اینکه به وادی توحید رسیدم. در طول این دوران همیشه یکه شناس بودم و به هر کس که دل می دادم، خودم و زندگی و خانواده ام را قربان او میکردم تا اینکه خود او مرا به بعدی تحویل می داد و من که وی را بالاتر از قبلی میدیدم از آن پس دور او میگشتم.
به هر تقدیر همه عنایاتی که به من شد از برکات امام حسین علیه السلام بود. از راه سایر ائمه هم میتوان به مقصد رسید، ولی را حسین علیه السلام خیلی سریع انسان را به نتیجه میرساند. چون کشتی حسین علیه السلام در آسمانهای غیب خیلی سریع راه میرود، هر کس در سیر معنوی خود حرکتش را از آن حضرت آغاز کند، خیلی زود به مقصد میرسد.
سفارشات پیامبر صلوات الله علیه به حضرت امیر المومنین علیه السلام
ای علی! همانا یکی از نشانه های یقین این است که هیچکس را با به خشم آوردن خداوند خشنود نسازی و به واسطه چیزی که خدا به تو داده است، هیچ کس را نسِتایی و برای چیزی که خدا به تو نداده است، هیچ کس را ملامت نکنی؛ زیرا نه حرص زدنِ آزمندی، روزی را میرساند و نه ناخوشایندی شخص بی میل، آن را از او باز میدارد. به درستی که خداوند به فضل و حکم خویش، نشاط و شادمانی را در یقین و خوشنودی قرار داده و غم و اندوه را در شک و خشم نهاده است.
ای علی! همانا هیچ فقری سخت تر از جهل و هیچ مالی سودمندتر از عقل و هیچ تنهایی وحشت انگیزتر از خود بزرگ بینی و هیچ پشتیبانی نیکوتر از مشورت نیست و هیچ عقلی چون تدبیر و چاره اندیشی و هیچ حَسَبی چون خوش اخلاقی و هیچ عبادتی مانند تفکر نمیباشد.
ای علی! آفت سخن، دروغ و آفت دانش، فراموشی و آفت پرستش، سستی و آفت بخشش، منت نهادن و آفت شجاعت، سرکش بودن و آفت زیبایی، به خود بالیدن و آفت افتخار خانوادگی، فخر فروشی است.
ای علی! بر تو باد به راستی و اینکه هرگز دروغی از دهانت خارج نشود و هرگز بر خیانتی دلیری مکن و همواره از خدا پروا کن چنانکه گویی او را می بینی و مال و جانت را فدای دینت نما و بر تو باد به خوش اخلاقی و پیشه کردن آن و پرهیز از بد اخلاقی و اجتناب از آن.
شیخ جعفر شوشتری(ره)
رابطه نماز و زیارت امام حسین علیه السلام
نماز برترین اعمال و ستون دین است و نماز در زیارت امام حسین علیه السلام به دو طریق انجام میگیرد:
1- نمازهایی که زیارتگران آن حضرت در کنار قبر مطهر ایشان برپا می دارند که پاداش این نماز بی نهایت است.
2- نمازهایی که هفتاد فرشته برپا میدارند که نماز هر یک با نماز یک میلیون انسان برابری میکند. چنانچه در روایات آمده است که فرشتگان در کنار قبر حسین علیه السلام نماز میگزارند و پاداش آنها از آنِ زیارتگران حسین علیه السلام است.
رابطه زکات و زیارت امام حسین علیه السلام
همان گونه که در روایات آمده است پاداش هر زیارت حسین علیه السلام برابر با هزار زکات پذیرفته شده است.
رابطه جهاد با زیارت امام حسین علیه السلام
زیارت حسین علیه السلام پاداش هزار شهید از شهیدان جنگ بَدر را در بر دارد و بلکه زیارت آن حضرت پاداش شهیدی را دارد که در راه خدا در خون خود غلتیده باشد.
________________________________________
پيامبر صلي الله عليه و آله : اَلإناءَةُ مِنَ اللَّهِ وَالْعَجَلَةُ مِنَ الشَّيطانِ
آرامش از خداوند و شتاب زدگى از شيطان است
المحاسن ، ج 1 ، ص 215
امام صادقعليه السلام : اِعرِفُوا مَنازِلَ النّاسِ عَلى قَدرِ رَوايَتِهِم عَنّا
جايگاه مردم را نزد ما از رواياتى كه از ما نقل مىكنند ، بشناسيد
ميزان الحكمة ، ح 3339
امام علىعليه السلام : حُسنُ الظَّنِّ يُخَفِّفُ الْهَمَّ ويُنجِي مِن تَقَلُّدِ الْإثمِ
خوش بينى ، اندوه را مىكاهد و از افتادن در بند گناه مىرهاند
غرر الحكم ودرر الكلم ، ح 4823
پيامبرصلى الله عليه وآله : لا تَخَفْ فِي اللَّهِ لَومَةَ لائمٍ
در راه خدا از ملامت و نكوهش ملامتگران نترس
معانى الأخبار ، ص 335
امام عسكرىعليه السلام : مَن رَكِبَ ظَهرَ الباطِلِ نَزَلَ بِهِ دارَ النَّدامَةِ
هر كه بر مركب باطل نشيند ، در سراى پيشمانى فرودش مىآورند
بحارالأنوار ، ج 78، ص 379
________________________________________
امام جوادعليه السلام : مَن زارَ قَبرَ عَمَّتي بِقُم فَلَهُ الجَنَّةُ
هر كس قبر عمهام (حضرت معصومهعليها السلام) را در قم زيارت كند ، بهشت پاداش او است
كامل الزيارات ، ص 536
________________________________________
امام حسن مجتبي عليه السلام : ما تشاوَرَ قَوم إلّا هُدُوا إلى رُشدِهِم
هيچ قومى با يكديگر مشورت نكردند مگر آن كه به راه پيشرفت خود رهنمون شدند
تحف العقول ، ص 233
________________________________________
________________________________________
پيامبرصلى الله عليه وآله : أعطُوا الأَجيرَ أجرَهُ قَبلَ أن يَجِفَّ عَرَقُهُ
مزد اجير را پيش از آن كه عرقش خشك شود ، بپردازيد
دانش نامه ميزان الحكمة ، ح 156
________________________________________
پيامبرصلى الله عليه وآله : اِجعَلوا آخِرَتَكُم لِأَنفُسِكُم ، وَسَعيَكُم لِمُستَقَرِّكُم
آخرتتان را وجهه همّت خود ، و تلاشتان را براى محلّ استقرار [هميشگى] تان قرار دهيد
أعلام الدين ، ص 340
________________________________________
پيامبرصلى الله عليه وآله : مَن تَعَلَّمتَ مِنهُ حَرفاً صِرتَ لَهُ عبداً
از هر كس حرفى آموختى ، بنده او شدهاى
عوالى اللآلى ، ج 1، ص 292
________________________________________
________________________________________
امام كاظمعليه السلام : التَّوَدُّدُ إلَى النّاسِ نِصفُ الْعَقلِ
مهر ورزى با مردم نيمى از عقل است
تحف العقول ، ص 403
نون و قلم نبي ست وما يسطرون حسين
طاق فلك علي ست و به عالم ستون حسين
خلقت تمام حضرت زهراست خون حسين
عالم تمام ظاهر ما في البطون حسين
با يك قيامت است هم الغالبون حسين
در اين قيام نقطه ي پرگار زينب است
الهي بدان بر ما حق بسيار دارند چه برسد به خوبان
الهي اگر كودكان سرگرم بازي اند پس بزرگسالان در چه حالند
الهي آنكه تورا دوست دارد چگونه با خلقت مهربان نيست
الهي تن به سوي كعبه چه سود آن را كه دل به سوي خداي كعبه ندارد
الهي دارا تر از من كيست كه تو دارايي مني
الهي وقتي بيدار شوم كه وقت خوابيدن است
الهي از دردم خرسندم كه درمانش تويي
چگونه مي شود محبت خدا را بدون حب خلق او در دل داشت در حالي كه بندگان خدا، از او جدا نيستند بلكه محب خدا به همه ي ذرات هستي عشق مي ورزد.
آقاي بهجت
چند دسته به بهشت نمي روند : بخيل، حقه باز، خائن، بد اخلاق
تنبيه الخواطر ص 171
با صداي بلند بر من صلوات بفرستيد . زيرا اين گونه صلوات فرستادن نفاق و دورويي را از بين مي برد .
وسائل الشيعه ج7 ص193
از خداوند شرم دار همانگونه كه از مرد درستكار قومت شرم مي كني .
روضه الواعظين ص 460

